چمن اول از روضهء شانزدهم در عزيمت سلطان محمد ميرزا از ( مملكت ) فارس به قصد تسخير خراسان
پيوسته بر مقتضاى مؤداى : حب الوطن من الايمان ، سوداى تسخير مملكت خراسان [ سلطان محمد ميرزا را ] در خاطر مىبود ، اما بواسطهء هرگونه موانع صورى ، و علايق ضرورى در عقدهء توقف ميماند ، تا درين فرصت ، خاطر از ضبط ممالك عراق و فارس ( فارغ ) ساخته لشكرى بىپايان از : شيراز ، و اصفهان ، و يزد ، و كرمان ، و لرستان ، و شولستان ، و آوه ، و ساوه ، و قم ، و كاشان ، و رى ، و سمنان [ و دامغان ] ، و غير آن فراهم آورده ، عازم خراسان گشت ، و از بسطام گذشته كس پيش برادر فرستاد ، و از عزيمت و داعيهء [ خاطر ] خويش [ آگاهى ] داد ، بابر ميرزا نيز با حضار لشكرها از نواحى خوارزم تا سرحد سجستان ، و از [ ضمايم ] شبرغان تا [ اقاصى ] مازندران فرمان داد ، و از [ مستقر سلطنت دار الملك ] هرات بمسارعت تمام روان گشته ، بعد از طى منازل و مقام ، ولايت جام مضرب خيام ، و مجمع ازدحام هردو سپاه مبارزت اتسام شد ، و از طرفين ميمنه و ميسره ، و قلب و جناح را بسيوف و سهام ، و رماح و بهادران نامدار ، و [ اصحاب ] سلاح بياراستند ، و از اطراف نعرهء گيرودار ، و غلغلهء مردان كارزار ، و دليران خونخوار ، از ميان گرد و غبار ، چون بانگ رعد از تجاويف ابر آزار برخاست ،
[ لفردوسى ] :
ز بس نالهء كوس و هندى دراى * همى آسمان اندر آمد ز جاى
درخشيدن تيغ الماسگون * بكردار آتش بگرد اندرون
از زبان تيغ آبدار جز نص قاطع : اذا جاء اجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون ، به گوش دلاوران نميرسيد ، و از دهان خونآلود سوفار غير از صداى : يدر ككم الموت