تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
بيست ساله و هر روز كه اين دو نفر را كه طفلى بيش نبودند ميديدم كه با زحمت بسيار پابند آهنين خود را به زمين ميكشند هيجان خارج از وصفى به من دست ميداد . علاوه برين مجبور بودم فحش و ناسزائى را كه بمحض عدم رضايت بعناوين مختلف نثار آن بيچاره‌ها ميكردند بشنوم و يك كلمه هم نميتوانستم حرف بزنم . چون زبان آن تيره‌بختان را ميدانستم غالبا از من سؤالاتى ميكردند ولى كوچكترين اظهار مهربانى و ترحم نسبت به آنها ممكن بود توليد سوءظن نمايد . كوچكترين آنها كه يكنفر ايرانى خوشگل مو سياه بود ، به من التماس كرد براى كسانش بنويسم و از قول او آنها را قسم بدهم خانه و حشم خود را فروخته او را نجات بدهند . واضح است كه من اين خدمت را دريغ نداشتم . يك روز كه تصور ميكردم كسى متوجه نيست خواستم يك فنجان چاى به او بدهم ولى بدبختانه همين كه دستش را براى گرفتن آن دراز كرد نميدانم كدام مزاحمى ناگهان وارد چادر شد و مجبور شدم حركت دست را ملايم كرده طور ديگر وانمود كنم و براى مزيد اطمينان آن بدبخت را يواش بزنم . در مدت توقفم در گمش‌تپه شبى نبود كه صداى تير تفنگ از ساحل به گوش نخورد و ورود چند كشتى دزدان دريائى را با بار و غنائم اعلام ندارد صبح كه ميشد ميرفتم از آن فاتحين عشريهء مخصوص به دراويش را مطالبه ميكردم اما مقصود اصليم آن بود كه اسراء ايرانى را در حالت اولين اضطراب بعد از اسارت مشاهده كنم . در مقابل اين صحنه‌هاى وحشت‌آور از دلم خون ميچكيد ولى چاره‌اى جز تحمل نبود اما در عوض چنان كه بايد به بررسى آنهمه تناقض بين تقوى و پرهيزكارى و ظلم و انسانيت و شرافت و راهزنى موفق ميگرديدم . هنوز پانزده روز نگذشته بود كه منهم داشتم ديگر از توقف در آنجا خسته ميشدم و علىرغم ميل خودم نگاههاى پرحسرت به مرزهاى ايران ميانداختم . بيش
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 86 | آرمينيوس وامبرى / فتحعلى خواجه نوريان