دست داده بود زيرا پس از سى حملهء پىدرپى و باوجود شش ماه محاصره باز هم درهاى خود را به روى او نگشوده بود . در آنموقع شخصى بنام « ولينعمه » در آنجا بجنگ اشتغال داشت كه امير خواهر او را بزنى گرفته بود تا ازين راه نوكر باوفائى هم براى خود فراهم كرده باشد . خلاصه خبر سقوط شهر در حالت احتضار بامير رسيد و باوجود اينكه نيمى از مشاعرش بيشتر كار نميكرد امر داد برادرزن و تمام اولادش را بقتل برسانند ولى چون موقعيت اجازه نميداد كه ديدگان خود را با اين منظرهء خونين سيراب سازد لذا زن خود را كه خواهر « ولينعمه » باشد احضار كرد بيچاره كه از امير صاحب دو فرزند هم بود با ترس و لرز حاضر شد ولى مختصر خم بابرو نياورد و فرمان داد نزديك تختخوابش سر آن زن بيچاره را از تن جدا كنند و آن خونخوار منفور همانطور از آن جسدى كه خون زنندهاى از عروقش جارى بود تا دم واپسين چشم برنميداشت و خون خواهر را بجاى برادر تماشا ميكرد .
3
درين اثنا امور خقند تغيير شكل داده بود . بعد از كشتهشدن « مسلمانقول » خان جديدى موسوم به « خدايار » را بر نمد سفيد نشانده بودند كه از همان ابتداى امر بزرگترين حدت و فعاليت را بخرج داده بود و از چندين جنگ با روسها كه همانطور در امتداد جاكسارتس پيشروى مىكردند فاتح و سربلند بيرون آمده بود . در حينى كه او در مرز گرفتار بود رقيب جديدى بنام « ملاخان » در پايتخت تاجگزارى كرده بود . خدايار چون عدهء كافى براى مقابله با رقيب نداشت صلاح دانست به بخارا فرار كند و براى بدست آوردن تاج و تختى كه شخصا نتوانسته بود از عهدهء دفاع آن برآيد از امير مظفر الدين كمك طلبيد . اين شاهزاده بلافاصله بعد از مرگ پدر ناچار شد يك بار ديگر « شهر سبز » را محاصره كند زيرا باوجود تلافى خونينى كه در آخرين اظهار انقياد از خود بروز داد معذلك دوباره علم طغيان برافراشته بود . به نزديكى « چراغچى » كه سنگرى از ملحقات شهر ياغى است