كردند . دندانگيرى در اتو نصيبشان نشد . يكى از مسافرين كمى روسى مىدانست به درد خورد . از آنجا كه گذشتيم دم قهوهخانه نگاه داشت يازده گونى آرد توى اتومبيل گذاشت كه ديگر هيچ جاى دست باقى نماند . به دروغ مىگفت آرد برنج است . اين مسافرين ناله كردند ، قر و قر و لند و لند زدند ، اخموتخم كردند ، اما تا من خواستم اعتراض كنم مانع شدند . كمك و حمايت هيچكدام نكردند ، بلكه برخى گفتند بگذاريد ببرد باعث رفاهيت مىشود . اين است كه كارهاى ما خراب است . اتحاد و اتفاق كه مصدر تمام صحت امورات است در مملكت ما وجود ندارد ، « آرى به اتفاق جهان مىتوان گرفت » . با اين مشقت پايمان خشك شد و نفسها به شماره افتاده بود .
كلكهاى مأمورين ماليات و بازرسى
پائين امامزاده حسن محل گرفتن ماليات صدى سه و غيره ماشين ايستاد . صاحب ماشين پائين رفت . يك نفر پاسبان ( آژان ، پليس ، پاسبان شد . مثل ژاندارم كه امنيه شد . باز ژاندارم . كه تغيير اسم هيچ تغييرى در روش و سلوك آنها نداده و نمىدهد . مثل هر رئيس اداره كه عوض مىشود تغيير محل ميز و صندلى را داده اسمها را عوض مىكنند ) بالا آمد به شوفر گفت اتو را جلوتر ببر تا از چشم رئيس دور شود . چيزى نگذشت صاحب ماشين آمد پولى هم توى دست پاسبان گذاشت . نفر ديگرى آمد سرى توى اتومبيل كشيد بالاى ماشين را نگاه كرد . چشمش به جعبهء تختهاى من افتاد كه ظروف لالهجين در آن بود . [ گفت ] مال كيست . اسمعيل گفت مال ما . گفت بيا پائين برو در اطاق . شش قران ماليات از آن جعبه گرفت قبض بالابلندى به دستش داد . تمام محمولهء اتومبيل مصالحه به شش ريال جعبهء تختهاى من شد . البته دم آقا را براى آرد ديده بود . در تهچك خود سه كيلو گوجهفرنگى سه عباسى ماليات وارد نموده بود . مفتشها دزدتر از ماليات بگيرها هستند . تمام از مأمور دروازه تا رئيس دارائى و اقتصاد تا برسيم به وزير و پولهاى عمده با هم شريك و دستشان يكى است .
ورود به خانه
پاسى از شب رفته وارد گاراژ خراسان ، ميدانگاهى دروازهء قزوين شديم . بار ما را پائين آوردند ، آردها همانجا ماند ( همان جعبه كه گمرك خود را داده بود به زمين افتاد چند تا شكست ) . طول كشيد تا اسمعيل درشكه آورد . من استفاده كرده انعامى به شاگرد شوفر داده به خانهام تلفن كند . با سكينه سوار شده رفتيم . اسمعيل ماند تا درشكهء ديگر پيدا كند . مادموازل ما شهر نديده ، خيابان نديده ، مغازه ، اينهمه چراغ مات و حيران