تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7820

مساهمون:

ص٧٨٢٠
دولت بود . ليكن بطور مقاطعه به رعايا داده بودند و به مالكيت عمل نمىشد ، مثل غالب خالصه‌جات . پدر من هم به يك تفاوت مختصرى قناعت كرده بود . به دو مشروطه [ به سال ] 1324 كه شيوع يافت املاك مال خود رعاياست شيخ محمد على ثابت الموتى از قزوين به آنجا رفته بلوا و شورش راه انداخت . پدرم از حكومت ملاير آنجا رفته بود و در قلعهء اربابى كه در قريهء زوارك ساخته بوديم توقف داشت . چون بيم خطر مىرفت افخم الدوله را از طهران فرستاديم و حضرت‌والا را آورد . پدر من يك علاقهء تام تمام بىجهتى به آنجا داشت و فرمايشاتى مىكرد : قلعهء حسن آنجاست ، مملو از ذخاير است ، هلاكو آنجا اردو زده ، خواجه نصير چه كرده ، تمام آن كوهها پر از معادن است ، چه و چه كه بيشتر آن از روى استغنا برمىخاست . [ محمد ] ولىخان سپهسالار در هفتاد هزار تومان [ مى ] خريد براى همين عقايد نداد . بالاخره در 1327 مجبور كرد من يا حاج افخم الدوله برويم . چون امورات طهران ما بيشتر بود و اوضاع مغشوش‌تر حاجى آقا ماند من رفتم . چهل روز قزوين ماندم و با وكلاى احمق الموتى زدوخورد كرديم تا در ماه صفر 1328 من با جمعيتى مركب از سوار حكومتى و شخصى وارد قلعه شدم . بايد دانست كه پدر من هم جزو پناهندگان [ به ] روس بود . از آن به بعد تمام وقايع را من نوشته‌ام تا 1342 . در تمام مدت توقف ، شيخ محمد على با اعوان و انصار و مريدهاى احمق خودش دست از شيطنت برنداشت و هروقت دولت و حكومت از من تقويت مىكرد پيشرفت با من [ بود و ] هروقت عكس آن بود با آنها بود . تا در 1337 ساعد الدوله پسر سپهسالار خلعت‌برى [ كه ] از آنجا به سمت تنكابون مىرفت غفلتا آدمهاى مرا گرفته قلعه را چاپيد . من قزوين بودم . متعاقب اين خبر طهران آمدم . ايران حكومتى نداشت ، شلوغ درهم برهم . هر گوشه حكومتى تشكيل شده بود و به جان هم افتاده بودند . به عبارت عوام سگ صاحب خود را نمىشناخت . با اين وضع چطور احقاق حق كسى مىشد . ساعد الدوله مجددا حكم داد زن و بچه‌هاى مرا هم در ماه جدى و سرماى الموت از قلعه اخراج كرده روانهء شهر نمودند . قلعه را خراب و ويران كرد و با خاك يكسان . هرچه اسناد ، نوشتجات بود سوزاندند . انبارها و [ قبوض ] طلبها به دست آنها افتاد . الموتيها هم تمام جمع بودند و بيشتر مال مرا آنها بردند . ساعد الدوله بدنام شد . كار گردنگير من شده بود و مجبور بودم از خود مدافعه كنم و پيش ببرم . روسيه بلشويكى شده بود . قشون انگليس قزوين بود و اقتدارات دست آنها . سه سال تمام من قزوين ماندم تا الموت را نظم دادم و بدان‌جا روانه شدم ( خداوند از بطن زينب سه پسر