گدوك سلمبار و آن راه سخت و رودخانهها و جنگل عبور نمايد كارى است مشكل بلكه محال . فقط در اين موسم كه آب طغيان دارد يك پل را خراب كنند احدى نمىتواند عبور كند . يا چهار نفر طرفين راه را بگيرند كار تمام است . خصوصا آنجا كه وارد جنگل مىشود . آن هم با اين هواى گرم ، پشه و مگس و حشرات ديگر كه آدم و اسب را از پا در مىكند . آمدن ساعد الدوله از رفتن اينها كمتر اشكال نداشت . اين چطور در اين مدت كم ( پس از سقوط كابينه ) توانست خودش را جنگل برساند . اين است مردم مىگويند انگليسها او را فرستادهاند . علت هم اينرا ذكر مىكنند . او را پناه داد و نگاه داشت و الّا او را هم حبس مىكردند و بعد از مرخصى طهران بود نزد پدرش . فعلا تمام صحبت قزوين ساعد الدوله است . حقيقتا اعجوبهاى است . بىپول ، تنها ، در اين هواى گرم خيلى هنر است اينهمه مسافت را طى كند . من گمان مىكنم از همدان گروس و از آنجا خمسه و راه طارم به فومن و ماسوله رفته باشد .
امير نصرت و امير محترم
امروز صبح اميرنصرت بازديد من آمد . جنب باغ رفعت السلطان باغچهء سردار سعيد منزل نموده . دو اسب به كلنل منوچهر خان داده بود . وقتى كه ملاقات او مىرود مىگويد اسبسوارى من بد است . يك اسب به من تا شهر كرايه بدهيد . امير نصرت اسب سوارى نامى برادرش فارس همايون را مىدهد سوار مىشود و به شهر مىآيد . اسب را پس نمىدهد و در اصطبل ژاندارمرى نزد آن دو اسب سابق مىبندد . پانصد تومان منوچهر خان به امير محترم داده بود گندم براى شهر بخرد . او هم پانصد تومان را نزد امير نصرت روانه مىكند كه بدهد شاهسونها گندم خريده شهر بياورند . در اين بين منوچهر خان طهران رفت و آن بساط روى كار آمد . حكومت جديد آن پانصد را مىخواهد ، امير محترم از امير نصرت مطالبه دارد . ايشان هم در جواب مىگويد اسب مرا بدهند پول را بدهم . امروز مباحثهء اين كار بود .
ايل اينانلو و اميرنصرت
امير نصرت خيلىغريب است . شهر آمده آن هم به اين اختصار . اين شخص خيلى زرنگ و مسلط است . اقتدارش در ئيلتالى مرحوم عزيز اللّه خان صارم الملك بزرگ است . شاهسون مثل سگ از اين آدم مىترسند ، خودش هم از برادر و برادرزاده و بنى اعمام . قريب صد نفر هستند كه اين عده كه از خود اوست همه ايل را مطيع و منقاد نموده و رياست را از خانوادهء صارم الملك منتزع نموده است . تسلط اين آدم طورى است كه