منصب تأمينات تعجب مىكند كه شيخ كلمهاى از داستان خودش را نگفته بلكه خيلى اظهار ورع و تقوى مىكند و مىگويد ابدا من همراه ساعد الدوله نبودم . تقى مىگويد وقتى كه تشريف به اطاق آورديد معلوم مىشود . بعد مىآيند بالاخانه . على محمّد زير كرسى تقى بنا مىكند روبهروى شيخ عزيز اللّه داستان او را گفتن .
در اين بين مادر على محمّد وارد مىشود و اجازه مىخواهد عرايض خود را بنمايد .
خيلى احترام به او مىكنند و مىگويند بفرمائيد . آنوقت با آن طلاقت لسانى كه جبلى زنهاى الموت است خصوصا مادر على بنا مىكند اعمال شيخ را يكىيكى گفتن كه شيخ از خجلت سر خود را روى كرسى گذاشته و ابدا جم نمىخورد . بعد از اتمام مىرود و صاحبمنصب كه اسمش يادم رفته به شيخ مىگويد اى و اللّه ، اين همه افساد كردهاى ، مال مردم بردهاى و آنوقت اظهار ورع و تقوى و پاكدامنى مىكنى .
اسب « تاتو »
در اين بين به تقى مىگويند كه اسب « تاتو » سوارى ملكه خانم همراه اينهاست . تقى به آن صاحبمنصب اظهار مىدارد . جواب مىدهد معلوم مىكنم . آنوقت يكى از پليسها كه سوار « تاتو » بوده مىگويد اين اسب نزديك اين ده كه رسيد حالش تغيير كرد و خوبتر راه رفت و مثل اين بود اينجا را بلد است . صبح مىشود صاحبمنصب براى امتحان زين و برگ « تاتو » را امر مىكند برمىدارند و اسب را رها مىكنند . « تاتو » جولانى داده اين سمت آن سمت مىرود و بالاخره راست مىرود توى طويلهء خرابه ، به خط مستقيم سرآخور خودش . همه تصديق مىكنند كه اسب مال عين السلطنه است و مىگويند كه ما از آشنستان آورديم كه گفتند اين اسبها مال ساعد الدوله است . ( اگرچه آنجا قول داده بود در شهر به من بدهد . ليكن قسمى شد كه او با اسب نيامد . بعد من دنبال كردم و بالاخره به حكم نظام السلطان تاتو را از وثوق الاسلام گرفتم و الساعه در طويلهء من است . )
گرفتن محمّد خان ترك
بارى صبح از زوارك حركت مىكنند سمت مران و سه هزار ، پرسان پرسان . تا به آنها خبر از خرمآباد مىرسد كه ژاندارمها محمّد خان را در بين راه مران به خرمآباد گرفتند ، در حالىكه عمامهء بزرگ نيلى مثل سادات در سر و شال بزرگ سبزى به كمر ، با دوات و قلمدانى و چند جلد كتاب دعا و طلسم و غيره كه مشغول دعا دادن به زنها و رمل و طلسم بوده . اينها فورا خرمآباد مىروند و ازبس كه عجله داشتند كشتى مىنشينند كه از رشت