زده پياده تا صبح راه رفتم تا شورستان رسيدم ( خوب بود چند سال قبل سفرى الموت آمده و راهها را بلد بود . ) از آنجا با يك نفر رعيت چاله آمدم ، از آنجا مال گرفته و به شهر .
چپاول
بيست و دوم آدم آمد كه على محمّد و ميرزا حسين و جمعى را محبوس نمودند . چهار قبضه تفنگ با قطارهاى فشنگ و دو كره روسى و ايرانى و آنچه توى بالاخانه بود با هرچه اسد اللّه ميرزا رخت [ و ] لباس و اسباب داشت و اسنادهاى جديد همه را بردند به كلان خراب شده . خدا مىداند به مادر على محمّد و آن بچه چه بگذرد . من تمام خيالم پيش آنهاست . هيچ از دستم برنمىآيد . چه كنم ، چه چاره كنم از دست اين حاكم ، اين دولت ، اين رئيس الوزراى فعال .
ارامنهء مهاجم ، مستخدم ساعد الدوله
چند تلگراف طهران كردم . نزد رؤساى ارامنه پيغامات دادم : اينها هيچجا را براى شرارت امنتر و بىصاحبتر از الموت و هيچ مالى را حلالتر از مال من نمىدانند . البته آنچه هم نديمباشى جمع كرده اين دفعه مىبرند . باقر و آن همدانى آمدند كه در راه متواترا خبر رسيد كه تقى خان مىآيد . امروز غروب تقى وارد شد با كدخدا شفيع ، محمّد حسين و غلام حسين . سبيل به سبيل رفتند بالاخانه . تقى گفت ميرزا حسين آمد كه على محمّد و تقى برادر مرا نگاه داشتند . يكهزار و پانصد تومان هم سند گرفتند . اگر من ارامنه را صحيح و سالم با اسلحه بردم فبها و الا آن دو نفر را تيرباران [ كنند ] ، آن مبلغ را هم بگيرند . من ناچار شدم آنها را دادم با اسلحه به ميرزا حسين و خودمان سوار شده آمديم . من همان شب از حكومت درخواست كردم مأمور روانه كند اين ارامنه را بياورند .
نداد و نفرستاد . مأمورين ايرانى از بزرگ و كوچك وظيفهشناس و مسئول نيستند . از كميتهء ارامنه كاغذ گرفته روانه كردم . اينها از همان ارامنهء مستخدمين ساعد الدوله هستند .
چهارشنبه سلخ ذيقعده - باكمال بىشرمى امروز حاكم نزد من آمد كلمهاى هم از امر الموت صحبت نكرد . كانّه كارى و امرى واقع نشده است .
عباس ايرانى - قونسل انگليس
شاه جمعهء گذشته به كشتى نشست . در اسلامبول يك هفته مهمان محمّد على شاه است . چون متنكرا تشريف مىبرند بنابر رسم اروپا فرمودند يا « عباس ايرانى » اسم خود را مىگذارم ، يا دوك د استراباد . ويكهم قونسل سياسى انگليس به فاصلهء يك شبانه روز