شيخ ابراهيم و كاغذجات مؤلف
شيخ ابراهيم پس از ورود از الموت به فاصلهء چند روز يك دستمال بسته مملو از كاغذجات نزد من آورد . من تصور كردم از اسناد و كاغذجات مهم من است . باز كردم ديدم تمام پسچكهاى سنوات گذشته و مقدارى هم كاغذجات طهران و قزوين و عريضهجات مهمل الموتى است . گفتم جناب شيخ اينها را براى چه آوردى . اقلا مىخواستى بهجاى اين دستمال بزرگ كاغذ بىفايده چند تا قباله با مقدارى از تمسكات بياورى . گفت ممكن نشد . گفتم پس اينها را هم لازم نبود بياورى و داغ مرا تازه كنى . چون بعضى خيانتهاى بدى هم از او بروز نموده بود و چند كاغذ او به دستم افتاده بود با كمال ادب و انسانيت عذرش را خواستم و گفتم منبعد پا به خانهء من نگذار . با همه صحبتهاى من و تربيتهاى من و ده سال نگاهدارى باز الموتيّت و طينت ناپاك خودت را بروز دادى ، ديگر بس است . خداحافظ . مجازات و خيانت تو را به خدا برگذار كردم .
ورود شاه
چهارشنبه 16 ذيقعده ، 21 برج اسد - يكشنبه 13 غفلتا گفتند اعليحضرت فردا به سلامتى وارد مىشود . مردم به عجله مشغول آئينبندى و تزيين شدند . آئينبندى ايران هم خيلى سهل است . قاليچه و قالى است كه در هر خانهء دكاندارى و همسايهء او هست با مقدارى شلهء قرمز ، چند دانه چراغ كه آن هم بسيار است و روىهمرفته خوب و قشنگ هم مىشود . جلو « آلاقاپى » و ژاندارمرى و درب خانهء سردار كه فعلا مهمانخانه شده است طاق نصرت بستند .
آمدن اسمعيل خان
دوشنبه 14 - مقارن ظهر اسمعيل خان آمد كه ظهر شاه وارد مىشود . اسمعيل خان جون انگليسها باكو را تخليه كردند و خارج شدند از خدمت انگليسها خارج [ شده ] و قزوين آمده است . هرچه هم داشت آنجا خانهء يك ارمنى گذاشت كه بولشويكها همه را بردند و يك تكه به قزوين نياورد . در آن گرما برخاستيم و دكان اسعد الحكما رفتيم . همه گفتند وارد مىشود . رفتيم خيابان شاهى مردم خصوصا زنها از صبح جمع شده بودند .
هوا گرم ، ظهر خيابان بىآب زنها توى چادر و چاقچور معلوم است چه به آنها گذشت .