تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5587

مساهمون:

ص٥٥٨٧
تنكابون با اسلحه و [ به ] اغواى اقتدار الملك و اسعد السلطنه مخفيانه الموت آمده‌اند . شبها در دهات گردش مىكنند تا از وضعيات مسبوق شوند و اقدام به عمل نمايند . اسد اللّه ميرزا متوحش شده حق هم دارد . آنچه كردم مدحت السلطنهء بىغيرت كسى نفرستاد . من نمىدانم اين چه حاكمى است و به چه درد اين ولايت مىخورد . تمام صحبت او راجع به نورچشمى مدحت الدوله بود كه جزو سويت اعليحضرت بود و مىگويند براى شاه . . . مىكند . يك دختر رقاص فاحشه را هم كه تمام اهل اين شهر ديده‌اند گرفته و لقب مدحة الملوك داده است . . . . و مداخل از نان ، گوشت ، زغال ، هيزم و ساير ارزاق شهر [ مىبرد ] .

گريخته‌هاى ساعد الدوله در الموت

يكشنبه 20 - صبح باقر از الموت نفس‌زنان وارد شد گفت شب نوزدهم ولى آقا ، جلال با جمعى ارامنه و گريخته‌هاى ساعد الدوله سه ساعت از شب رفته با تفنگ و اسلحهء در دست وارد بالاخانه شدند . در حالىكه اسد اللّه ميرزا و ميرزا حسين و ملا محيط سر شام بودند . اينها زنده‌باد سپهسالار ، زنده‌باد ساعد الدوله‌گويان وارد اطاق شدند . من فورا فرار كرده به شهر آمدم . ديگر خبر ندارم . فورا نزد آن نامرد رفتم . گفت ژاندارم با شاه رشت رفته ، باشد هم ماژر نمىدهد . شب كاغذ تقى رسيد كه من آتان بودم و ماليات مىگرفتم و دو ارمنى و يك مسلمان سراغ من آمدند . كدخدا شفيع با زنهاى آتان غيرت كردند مرا ندادند ، سهل است آن سه نفر را هم گرفتند خلع سلاح كردند . به داد ما برسيد ، شايد سايرين آمدند چه كنيم . من همان شب مجددا باقر و حاجى آقا همدانى [ را ] كه حضرت و الا تكه گرفته و فرستاده و رجزها مىخواند با دو تفنگ كه جديدا خريده بودم روانه كردم و مشوش اسد اللّه ميرزا و على محمّد هستم كه چه به سرشان بيايد و صبح باز حكومتى رفتم داد و قال زياد كردم . بالاخره قرار شد دو نفر ژاندارم برود سر عمارت ، خانهء سعيد نظام ، آن صاحب‌منصب ژاندارم [ را ] كه آنجا مأموريت دارد برداشته برود الموت . تا چه‌وقت بروند و چه بشود .

فرار اسد اللّه ميرزا

چهارشنبه 23 - روز 21 صبح زود گفتند اسد اللّه ميرزا لخت [ و ] عور وارد شد . من شكر خدا را كردم كه به حمد اللّه سلامت آمد . رفتم بيرون ، نه كلاه در سر داشت ، نه كفش در پا . يك تاى پيراهن و زيرشلوارى . گفت سر شام بوديم اينها وارد بالاخانه شدند . مرا نشناختند و ميرزا حسين را گرفتند . من فورا از درب ديگر بيرون آمده توى باغات زوارك