ندارد كه اقلا اينها را تربيت كنند ، آدم كنند ، مطيع كنند ، به كسب به شغل و به حرفه ، به زراعت ، و فلاحت بازدارند تا خودشان و ساير مردم از شر آنها ، از تعدى آنها ، از غارتگرى آنها خلاص شوند . من نمىگويم در اونيورستهء اكسفورد و كمبريج تربيت كنند ، بهقدر همين مردمان اهالى امروزى ما آنها را عمل بياورند كه مرد كه آنقدر شعور بههم برساند كه پنجاه فرسنگ را براى آنكه آنجا علف تازه دارد و هوايش گرم است طى مسافت نكند و دو ماه ديگر باز اين پنجاه فرسنگ را مراجعت نمايند كه هوايش خنك است . ايل قشقائى از كوههاى مجاور شهر قمشه تا بندرعباس و بالاتر آن ييلاق و قشلاق مىروند . تمام اين مسافت خراب آنهاست . يك آبادى در عرض راه يافت نمىشود . ايل بختيارى از پشت اصفهان تا رامهرمز و محمره يورت زمستانى و تابستانى اوست .
همينطور ساير ايلات هريك بهقدر جمعيت و اشتهاى خودشان اراضى در تصرف دارند كه كلّا باير است ، مگر بعضيها كه سكنا گرفتهاند .
تفنگ ده تير
يكشنبه 26 جمادى الاولى ، 19 درجهء حوت - در 21 ماه جمادى الاولى 14 حوت محمّد قلى كشمرزى از شهر آمد بستهء امانت كه محتوى مقدارى نمك ميوه و كلوش « 1 » ، و روزنامه بود با رقعهاى از حاج افخم الدوله و مراسلهء خيلى مفصلى ( هشت صفحه ) از شيخ ابراهيم ، كاغذى كه جوف آن نقشهاى هم از مسافرت مسيو ادورد « 2 » انگليسى بود از همدان رسانيد ( كلوش سه تومان ) .
يك تفنگ ده تير هم براى من آورده بود كه مىگفت صد و شصت تومان برايم تمام شده . بهقدرى چرك و كثيف بود كه چند روز اسبابهاى آن را توى نفت گذاشته بودند تا پاك شود . به نظر من « قرخلق » « 3 » و « گلنگدن » آن را عوض كرده ده تير فشنگ فلزى نموده بودند . زيرا اين اسبابهاى آن هيچ شباهت به كار فرنگى نداشت . من همچو فهميدم لول را بريده و بعد در ايران « قرخلق » آن را ساختهاند ، طالب نشدم ، خصوصا به آن قيمت . فشنگ هم نود دانه داشت . زياد اصرار كرد تا چهل تومان دادم و او نداد . برد به امير اسعد بفروشد كه او هم البته به آن قيمت نخواهد خريد .
هامش
( 1 ) - كلوش - گالش - كفش لاستيكى يا ورنى با پرز داخلى كه در هنگام بارندگى از روى كفش چرمى ( براى پيشگيرى از خيس يا آلوده شدن آن ) مىپوشيدند . ( مسعود سالور )
( 2 ) - همان ادواردز قالىفروش كه قبلا ذكر او شده بود .
( 3 ) - قرخلق - تركى - جاى فشنگ .