غزل از « ممتحن »
در اين دو جريده انقلاب و اغتشاش روسيهء آزاد را به حد كمال نوشته بود ، يك محشرى ، يك رستاخيزى كه به وصف نمىآيد . اين چند شعر را در « كوكب » نوشته بود به نظرم خوب آمد :
بهر صيدم گستريد آن سر و سيم اندام دام * بر سر كويش مزن اى دل به هر هنگام گام
دل به عشق يك صنم داديم از روز نخست * پيش ما ديگر نبر از ساير اصنام نام
كام دل از صحبت درويش صاحبدل بجو * هيچكس حاصل نكرد از صحبت حكام كام
حبذا ميخانه كانجا از كرم مغبچّهگان * بوسه مىبخشند در آغاز و در انجام جام
از غمت خون مىخورم آخر وفا كن كز جفا * صبح را كردى تو بر عشاق خونآشام شام
« ممتحن » نبود به گيتى خصلتى بهتر ز جود * مرغ وحشى را توانى كردن از اكرام رام
كاظم ممتحن السلطنه اگر برادر ضياء الدوله از خانوادهء البرز باشد كه من او را مىشناسم ، او به شعر و شاعرى مشهور نبود آن هم به اين خوبى بسرايد . ديگرى باشد و لقب مكرر شده باشد نمىشناسم .
ايضا رباعى
ظالم كه كباب از دل درويش خورد * چون درنگرى ز پهلوى خويش خورد
دنيا عسل است هركه زان بيش خورد * خون افزايد ، تب آورد نيش خورد
يحيى نيشابورى
جنگليها - امير اسعد
چهارشنبه دوم ربيع الثانى ، 25 جدى - ديروز حاجى عبد العلى براى خريدارى غله اينجا آمد . من گفتم هميشه انبار غله الموت رودبار بود چرا برعكس شده . گفت تمام غلهء خود را مير هادى به بادشت حمل نموده و از آنجا به شهر مىبرند . بعد گفت مىگويند از ترس ميرزا كوچك خان است . من از او جويا شدم مگر آمدهاند ؟ گفت بلى بهطور تحقيق جمعى از آنها در قريهء « اسبمرد » رودبار اقامت دارند و اغلبى از رعاياى رزهگرد و عبدلآباد هم به آنها گرويدهاند . سؤال كردم چه مىكنند . گفت آنچه شنيدهام به مردم و انباردارها نصيحت مىكنند احتكار نكنيد ، غله بدهيد ، گران نفروشيد ، اذيت و آزارى نمىكنند . پرسيدم از رودبار شما هم كسى آنجا رفته . گفت خير . از امير اسعد جويا شدم .
گفت محققا با منتظم الملك و جمعى به ملاقات ميرزا كوچك خان رفته است . حالا چه پيشآمده باشد نمىدانم .