افخم الملك و نظام الملك
پنجشنبه دوم شعبان ، يازدهم جوزا - پس از آن باران ديگر بارندگى نشده ليكن هوا چندان گرم نيست . خانهء افخم الملك ناهار بودم . دو پسرش ميرزا حسين خان و عبد العلى خان كه مدرسهء آلمانى مىروند خوب تربيت شدهاند . دخترش ملك تاج مدرسهء مستورات مىرود . امسال ديپلم خواهد گرفت . ديگر افخم الملك به واسطه همان سنگ مثانه اولادش نشد و نمىشود . عصر بيرون نزد آقاى نظام الملك رفتم . پير و مريض شده بىنهايت افتاده شده است كه من هرگز تصور نمىكردم . از آنجا منزل رفتم .
موزهء ملى و مدير بيسواد
به اتفاق افخم الدوله و شيخ موزهء ملى رفتيم . سه اطاق است . اسبابى جمع شده . سنگ حجارى كه از همدان آورده بوديم به عنوان آقاى عماد السلطنه تقديم شده بود . پايهء برنزى برايش درست كرده بودند و خيلى بين اسبابها امتياز داشت . تفنگ مرا هم كه تقديم كرده بودم گذاشته بودند . گردش كرديم . بعد در كتابچه اسم خودمان را نوشتيم . اما مدير موزه هيچ سواد نداشت . از تاريخ و آثار عتيقه ابدا اطلاعى نداشت . از انتخاب يك همچو مديرى تعجب كردم . موزه جوان است و انشاء اللّه به همت مردم پير و كامل مىشود . افسوس دير سر افتادند كه همهچيز ما راحتى سنگهاى زيرزمين را اروپائيها بردند .
لالهزار
از آنجا على الرسم خيابان لالهزار رفتيم كه گردش عصر آنجا از نماز و روزه بر مردم شهر واجبتر است . مغازههاى عالى باز شده عمارت گراند هتل خيلى قشنگ است . من كه در اين خيابان مىروم تا آخر آن به رسم ما شاء اللّه بيست نفر دنبال من از بچه مچهها مىافتد و مشغول صحبت مىشويم . بعضيها هستند كه پنج شش مرتبه تا سر چهار راه كه ميزان تفرج است مىروند و مراجعت مىكنند . در كافه لالهزار بستنى خورده به منزل آمدم .
وضع تهران - وضع قهوهخانهها - جار زدن
اما شهر طهران كه من از قرار شرحى كه تدريجا در روزنامههاى خودمان مىخواندم گمان مىكردم خيلى نظيف و تميز شده و اخلاق مردم تفاوت فاحش كرده ليكن بر خلاف