تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4787

مساهمون:

ص٤٧٨٧

سفر تهران

بسم اللّه الرحمن الرحيم جمعه 12 شهر رجب المرجب 1335 ، 14 برج ثور ، چهارم مه ماه 1917 ميلادى - چهار ساعت و نيم به غروب مانده با همه وداع كرده از قلعه سوار شديم . خانمها و بهمن جلو رفته بودند . زينب و روشنك گريه مىكردند . نزديك بود عباس هم گريه كند كه پشت قلعه بردند . به هر ده مىرسيدم جمعى آمده مطالب خود را مىگفتند . اين شد كه دير گرديد . هوا گرفت و تا شورستان باران خورديم و من از شادى نه عبادوش كردم نه باشلق « 1 » به سر گرفتم . همه مردم شاد بودند . نزديك غروب شورستان رسيدم . لدى الورود حاجى عبد العلى و سيد بزرگ آمدند مدتى صحبت شد . سيد باز حكايت نيم دانگ دهك و سرخانى را داشت . شب سرناچيها زدند و عينى از شدت وجد و سرور نزديك بود قالب تهى كند . ملكه را هم مىبرم . امير اسعد آدمى فرستاده بود ، كاغذى نوشته بود كنياك روانه كرده بود .

خشكى در كنار شاهرود

شنبه 13 عيد است شورستان توقف شد . تا غروب مردم آمدند و رفتند . بعضى كارها اصلاح شد . ديم‌زارهاى دهات كنار شاهرود به كلى خشك شده و حشم انداخته چراندند . كنار رودخانهء رودبار هم از اين بدتر شده است . فقط در رودخانه آبى مانده
هامش
( 1 ) - باشلق - تركى - كلاه بزرگ پارچه‌اى كه هنگام باد و باران روى كلاه مىكشند . ( م . سالور )