تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4385

مساهمون:

ص٤٣٨٥
ماليات دارد و در آن قباله يكصد و بيست سال قبل سه دانگش پنج هزار فروخته شده . حاليه كه امير اسعد به اعلى قيمت خريده دويست تومان است . بيش از اندازهء خودش زمين آبى و ديمى دارد . من دو سه روز فكر كردم ديدم به هيچ شكل من با امير اسعد نمىتوانم دعوا كنم . در شهر هم برويم باز او غالب مىشود و پول زيادتر مىدهد . نفوذش بيشتر است همه‌كس ملاحظهء او را زيادتر از من مىكنند ناچار كاغذى به اين مضمون به خودش نوشتم : اگر به زور و غلبه و قوهء قهريه مىخواهيد اراضى اندج و كندانه‌سر را ببريد ما جز اين‌كه سر تسليم خم كنيم چاره نداريم . اگر عدالت و خداپرستى مىكنيد يد متصرف قوى است و هيچ متصرفى را نمىتوان از ملك متصرفى خودش بيرون كرد مگر به حكم حاكم شرع جامع الشرايط و مجوز شرعى . خوشكچالى ، توانى ، اندجى ، كندانه‌سرى هم هركدام بروند سرحدود خود همان را كه تا سال گذشته در تصرف داشتند . اينجا بناى تملق را گذاشته نوشتم . بر فرض كه اين اراضى متعلق به چپ كلايه و ملك طلق حضرت اجل عالى است حالا كه مىخواهيد ما را در تحت لواى محبت خودتان نگاهدارى كنيد شما كه شنيدم ده شش دانگ بخشش مىكنيد هزار تومان دو هزار تومان انعام مىدهيد به شكرانهء آنچه خداوند از همه‌چيز به شما عنايت فرموده اين اراضى را هم به ما بذل و بخشش كنيد . به هر اسم و صيغه كه التفات كنيد ممنون و متشكريم . راضى نشويد دو آبادى خراب و سكنهء آن فرارى و متوارى شوند . حال بسته به لطف و بىلطفى حضرت اجل عالى است ، « خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن » . ما طاقت دعوا نداريم همه متعلق به خودتان است . ميرزا حسين [ را ] كه خيلى زبان‌آور است و باسواد هم هست با دستور العمل كافى به رودبار فرستادم و گفتم هرقدر او بخواهد به مصدق و مراقعه بيندازد شما تمام را از راه خصوصيت بيرون آمده و بگو ما از شما بخشش مىخواهيم ، مرافعه نداريم مصدق نمىخواهيم ، چه و چه . او رفته و از قرار يك كاغذ مختصرى كه نوشته بود گويا اين تدبير من مؤثر واقع شده . گفتم هدايت بيك را هم وعدهء تعارفى بدهد . اگر امير هم خيلى مغرور به آن نوشته باشد فقط يك كلمه بگويد كه اگر اين اسناد خيلى قديم دهاتى محل اعتبار است دو كلمه دستخط فرمائيد ما ديگر عرضى نداريم ( اين براى اين بود كه اسناد كهنه در وقفيت خوشكچال خيلى هست و او مىداند و جرأت نمىكند بنويسد ) . اسهام پيچ بن مرا برده حرف خواستم بزنم آن هنگامه‌ها را برپا كرد . تا رفتم و تملق گفتم و دست برداشتم . مقدار زيادى خوشكچالى ، توانى اراضى كندانه‌سر از رعايا به قيمت نازل سابقا خريدارى كرده‌اند من اجاره از آنها گرفتم . مىخواستند بخرند از پارسال ديگر اعتنا نكردند . حالا هم تمام اراضى ديم‌زار اندج را مىخواهند ببرند . باز هرچه تصور مىكنم