تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4019

مساهمون:

ص٤٠١٩
كه چندان دست‌گير نيست . بند شلوار را هم از ابريشم مىكنند . چند تاب مىدهند كه به زوديها گسيخته نمىشود . بساط بازوهاى آن يكى را گرفته فشار سختى داد كه دستش از شلوار جدا شد . ما گفته بوديم مشت به هم نزنند . اما آن رودبارى كه خارج ايستاده بود متصل مىگفت كشتى بدون زدن نمىشود . اينها گاهى چنان مشت به صورت هم مىزنند كه چند دندان مىافتد . گاهى به دماغ و چشم مىزنند كه مجروح مىكنند . گاهى به پهلو مىزنند كه فورا از شدت درد زمين مىافتد . باوجود قدغن چندين مشتهاى سخت به هم زدند . بساط كربلائى صفى خان را عقب‌عقب رانده نزديك سرازيرى برد يك مرتبه او را بلند كرده به آن گودال انداخت كه صداى ماشاء اللّه از تمام زن و مرد الموتى بلند شد و رودباريها مثل توت سياه شدند . گمان كردى فيشان را به سر آنها خراب كردند . من زود گفتم تقى يك تومان به بساط داده يك تومان هم به صفى خان كه بيچاره با نهايت خجالت گرفت . رد شدم و نخواستم بساط دوران بزند . اما خير الموتيها هركس حاضر بود خودشان بساط را صدا زده پول دادند كه گفتند هفت تومان و دو هزار كم گرفته بود . كل احمد كدخداى گازرخان و ملا شعبان ملا حاجى آقا روى بساط را بوسيده بودند « تى ما را روسفيد كردى » . رودباريها گفتند كشتى را بايد به آخر رسانيد باز بگيرند . من طفره زدم زيرا وقت تنگ بود مىبايست تا شترخان بروم . ديگر اين‌كه باز زمين بخورند آن وقت خيلى بدتر مىشود . اين بود گفتم لازم نيست و اگر من نبودم البته البته نزاع و دعوا مىكردند . سوار شدم بساط را هم ابو القاسم برداشته آورد . از دنبال من پهلوانها مىدويدند كه كشتى تمام نشد . آمدم شترخان بساط رفت گازرخان كه امشب تمام صحبت الموت و الموتى همين حكايت امروز است . ملا شعبان سر شام آمد نهايت خرمى را داشت مثل اين‌كه فتح سپاستوبل را كرده‌اند . گفت اول استخاره كردم خوب آمد بعد ستارهء سكّز يولدوز را كه در مغرب بود پشت بساط انداختيم و گفتم برو رو به امام رضا ( ع ) و فتح مىكنى . خيلى خنده كردم اما نمىتوانم كتمان كنم كه اگر بساط زمين مىخورد من هم با همه آن‌كه به اين كارها وقعى نمىگذارم غمگين مىشدم . اما زمين خوردن اينجا سهل است به غير پا هر جاى آدم به زمين برسد مىگويند زمين خورد . در عراقات و زورخانه‌هاى طهران پشت بايد به زمين برسد و ممكن است ده مرتبه آدم زمين بخورد و بلند شده باز بچسبد تا آن‌كه يكى از آن دو مهره پشتشان به زمين برسد . هيچ كس هم نيست در طفوليت يا جوانى كشتى نگرفته باشد . من خودم متصل در مهمانيها با شعاع الدين ميرزا كشتى مىگرفتم و هميشه او را زمين مىزدم همين‌طور با بنى اعمام ديگر . به هرجهت امشب هم باز سيد مهمانها را نگاه داشت . خيلى بىنظم بود ، خرج كرده