از قرار مكتوب حاج افخم الدوله براى تقىزاده و نواب و سليمان ميرزا خيلى كم رأى دادهاند . برويم سر مكتوبات .
نامهء عماد السلطنه
فدايت شوم - خداوند رحمت كند مرحوم اميرزاده محمد حسن ميرزا را به شما مىگفت « من ناخونم را اينطور مىگيرم كه خداوند فرموده است » و بعد مذمت زيادى مىكرد از ناخونى كه سنبوسه « 1 » بگيرند الى آخر . عصر امروز دهم ربيع الاول بعد از آن كه در عمارت ماليه تماشاى خواندن آراء وكلاى طهران را كردم منزل حضرت و الا رفتم اول به حياط شما . نزهت خانم و عين الملوك ميان حياط آمدند . بعد از صحبتهاى متفرقه ديدم پشت دست نزهت خانم از چندين نقطه زخم شده با اصرار و ابرام زياد بعد از شنيدن دروغهاى مكرر بالاخره بروز آمد كه عين الملوك پنجه زده و عين الملوك عادت كرده است چون زبان فرانسه مىخواند ناخونش را دراز و سنبوسه بگيرد كه هميشه تيز و درنده است . لهذا چاقو را از جيب بيرون آورده ده ناخون عين الملوك را از روى قاعده صحيح با كمال بدخلقى كه پيدا كرده بود گرفتم . بعد از صحبت فرستادن تنخواه و تقسيم آن مرقوم مىدارند . در باب حاج افخم الدوله معاذ اللّه كه از ايشان كدورت قلبى پيدا كرده باشم . چون امروز بدشكلى اين حرف را زدند و من متوقع نبودم كه همچو گمانى در حق من ببرد ، يعنى بدون اطلاع شخصى از قول او به كسى ديگر كاغذ نوشته باشم و نمىبايست ترديد پيدا كند كه آن رقعه خط شماست . لهذا آن كاغذ را نوشتم ، خيلى به من برخورد و كسل شدم . ليكن متصل غصهء او را مىخورم كه گرفتار و بيكار است .
هرمز ميرزا هم بار سنگينى براى ايشان شده ولى از دست من كارى ساخته نيست . در باب پول و فرمايشات حضرت و الا حرف شما را باور كرده بودم ولى در اين موقع لازم و واجب مىدانستم كه هرقسمى باشد تنخواهى روانه نمائيد و همين اندازه هم كه حالا روانه كرديد اسباب رفاهيت بعدها شد . در باب فقرهء صلح عصر همين روز كه منزل حضرت و الا رفتم وكالتنامه شما را دادم تاريخ را 1331 كرديم و حضرت و الا جزو آن نوشتجات گذاشتند . در باب اين پيشنهاد تازه شما به حضرت و الا گفتم . قرار شد با حاجى افخم الدوله صحبت بداريم . ببينيم مصلحت مىداند و اين كار صحيح ممكن است يا نه . يك وصيتنامه كه در سفارت است اين يكى هم مجددا آقا شيخ حسين چيزى نوشت و وكالتنامه هم جوفش گذاشته شد ، حال اين پيشنهاد تازه شما رنگ بدى
هامش
( 1 ) - شكل مثلث .