را مىنمود ، تا به آرزوى خود رسيد . پس از عزل او به چند ماه وزير اعظم و بعد صدراعظم شد . در ايام صدارتش ما خوب مواظب كارهاى او بوديم كه مىخواهد همه كارها را بر ضد امين السلطان بكند . مثلا امين السلطان هميشه در اطاق آبدارخانه ناهار مىخورد و همانجا مىنشست . امين الدوله روزى در يك اطاق و روزى در يك اطاق ديگر ناهار مىخورد . امين السلطان به غذاى فرنگى ميل داشت و سر ناهار غذاى فرنگى هم مىآوردند . امين الدوله با همه فرنگىمآبى كه بر احدى پوشيده نبود هيچوقت غذاى فرنگى سر سفره نمىآورد و به جاى سوپ آش ساده مىداد كه مدتها مطرح گفتگو بود .
امين السلطان مرحوم تند راه مىرفت اين به قدرى آرام راه مىرفت كه هركس همراه او بود خسته مىشد . امين السلطان خيلى تند و بلند حرف مىزد امين الدوله به قدرى آرام صحبت مىكرد كه به زحمت مسموع مىشد . امين السلطان وقتى كه دماغ مىگرفت صداى آن حقيقة تا مسافتى بعيد مىرفت امين الدوله به اندازهاى دماغ را بىصدا مىگرفت كه هرگز گمان نمىرفت دماغ گرفته . امين السلطان خيلى شوخ بود خيلى خنده مىكرد . امين الدوله در ايام صدارتش ديده نشد خنده بكند . امين السلطان نماز نديدم علنى بكند . امين الدوله در اطاق دربار با حضور صد نفر برخاسته قامت مىبست و همه يقين داشتند مدت العمر نماز نكرده و به رقابت امين السلطان حالا مىكند . امين السلطان بسيار تند چيز مىنوشت با قلم آهن و يك رسم الخط مخصوص داشت كه به زحمت قرائت مىشد اگرچه بسيار خوشخط بود . امين الدوله يك صفحه كاغذ به دست مىگرفت و اقلّا چهار ساعت طول مىداد تا تمام كند . حتى در صفت خوب سخاوت هم امين الدوله نقطهء مقابل امين السلطان بود كه در ايام صدارتش دينارى ديده نشد به كسى بدهد .
كتابت قوام السلطنه
نكته - اينجا بود اين دبير حضور هم مشق كارهاى خالوى خود را كرده بود خصوصا در كاغذنويسى ، يك كاغذ امين الدوله دست مىگرفت يكى دبير حضور . امين الدوله كه قلمش را توى دوات مىزد او هم مىزد . امين الدوله يك كلمه مىنوشت اين هم مىنوشت . آنوقت نگاه به صورت امين الدوله مىكرد مثلا امين الدوله سرفه مىكرد فورا دبير حضور هم سرفه مىكرد . امين الدوله با پشت چشم مثل خانمهاى خيلى قشنگ فرنگ نگاه به يك نفر از جالسين مىكرد فورا دبير حضور هم با همان غمزه و عشوه نگاه به يك نفر مىكرد . باز او قلم را به دوات مىزد اين هم مىزد . او كشيده مىكشيد اين هم مىكشيد . بارى آن آدمى كه دو كلمه حكم يا سفارشنامه يا چيز ديگر خواسته بود جانش