مطلب زياد است وقت تنگ انشاء اللّه مفصلا خواهم از اوصاف مسلمانهاى دروغى نوشت . حال شيوع دارد بين مجلل و فرمانفرما جنگ شروع شده مىگويند مجلل شكست خورده ولى معلوم نيست . بين ضيغم الدوله و صولت الدوله جنگ خونينى واقع شده ، بين بختيارى و عرب هم جنگ واقع شده . بين سردار ظفر حاكم اصفهان و « تبكاك » پيشكار ماليه هم مناقشه است . از همه مهمتر آقاى معتمد خاقان وزير پست و تلگراف شده ولى « مستر سيو » ايشان را به وزارتخانه راه نمىدهند وزرا هم جرأت حرف زدن نمىكنند . ميرزا مطلب عرض سلام مىرساند . پدرش آمد حرفهاى بسيار شنيدنى دارد آخر هم از سالار الدوله خرجى گرفته مورد مرحمت شد . » ( اين ميرزا عيسى وركى را هم مثل يپرم هزار دفعه كشتند ، آخر هم زنده و گنده هستند ) . ( پايان نامهء فرخ ميرزا )
نوشتهء عماد السلطنه
در حاشيهء يكى از فوقالعادهها آقاى عماد السلطنه بامداد مرقوم داشتهاند . سه به غروب 19 جمادى الاولى . اطاق انتظار وزارت ماليه نشستهام صندلى و نيمكتها رويش پارهپاره و به منتهى درجهء كثافت است . وزير ماليه اطاق ديگر است چه ملاقات شود چه نشود ، چيزىكه فايده داشته باشد آدم نمىبيند . همينطور هم شد رفتم و گفتم به قول مرحوم جعفر قلى بيك يكى او بگو يكى من بگو . يكى او بگو يكى من بگو . بعد ديدم خير ( جعفرقلى بيك بود نوكر حضرت و الا از اهل ماران ( مهاجران ) ده معتبر همدان مدتها نايب كشمرز و برزلجين وقتى رفت نزد اربابش حسين خان ياور كارهاى خود را انجام بدهد . او خوش نداشت نوكر ما باشد ، لهذا كارهاى او را طفره زده انجام نداده بود . وقتى كه آمد هرقدر ما سؤال مىكرديم جعفر قلى بيك رفتى با حسين خان چه كردى همين را مىگفت . رفتم نزد حسين خان يكى او بگو يكى من بگو ديدم خير و جز اين كلمه ما چيزى نفهميديم و هرقدر سر به سر او گذاشته همين جواب ما بود ) . از آنجا آمدم گلستان .
مثل سانكرادو
و الا حضرت در سر در موزه با يك فرنگى خلوت دارد . رئيس الوزراء همين نزديكى با دو نفر نشسته و تلگراف جنگ همدان را مىخواند . هوا و آب بىصفا نيست مىخواهم و الا حضرت را ببينم و چيزى بگويم . او هم مثل مرحوم دكتر سانكرادو طورى كه لوساژ در ژيلبلاس نوشته دو حرف بيشتر بلد نيست : يكى به من ربط ندارد ، ديگرى من مسئول نيستم . سانكرادو هم تمام طبابت را منحصر به معالجه نموده بود يكى آب گرم ،