مرقوم داشتهاند پس از شرفيابى شهر خدمت حضرت عالى مىرسند . ديگر چه مقصودى داشتيد . آن وقت سر افتاد و گفت بله همين را ، بله همين را ، بسيار خوب همين بود نتيجه .
قنات مهر گرد و نايب السلطنهء مملكت
معين السلطان سياهه داد كه آب قنات مهرگرد را به اين خانهها بردهاند و اين هم صورت مخارج تنقيهء قنات است . يك ساعت سياهه را مىخواند و مىگفت استاد اسمعيل مرد متدين و مقنى استادى است . چنين است ، چنان است . دستور العمل مىداد .
و حال آنكه اين كار با خود معين السلطان است . خيلى اشكال پيدا كند با وزير دربار .
مملكت به اين شلوغى نايب السلطنه يك ساعت تعريف استاد اسماعيل را مىكند و دستور العمل تنفيهء قنات مىدهد . همان حكايت سابق است . قنات مهرگرد چه ربط به نايب السلطنهء مملكت دارد . مقنى باشى هر قدر استاد و متدين باشد به چه درد مىخورد .
چنانچه نوشته شد نايب السلطنه محسنات زياد دارد اما باز قديمى است ، قدرى هم دير انتقال . از اين سليقهها هم بسيار دارد . ايران است و همينها . اگر مردمان عالم تربيت شده داشتيم كارمان اينطور خراب نبود .
حرف مجاهد
من برخاستم ديدم سردار ناصر مىآيد . دست داد گفت چيزى را كه همه آرزو داشتند اين بود ؟ ميرزا احمد خان ايشيك آقاسى باشى تازه در يكى از طاقنماها نشسته بود من هم نشستم . چند نفر از مجاهدين همانطور قطار بسته تفنگ به كول با كلاههاى غريب نشسته و ايستاده بودند . پسر شيخ فضل الله رسيد . يكى از آنها كه جوان خوش تركيبى بود و كلاه غريبى به سر داشت ، دست داده گفت تو قسم نخوردى كه با اين تفنگ پدرم را خواهم كشت . جواب گفت چرا . آن وقت اشاره به سمت بالاى باغ كه كمسيون منعقد بود كرد اجازه نمىدهند . مجاهد گفت آدم كشتن اجازه لازم ندارد ، قسم خوردى برو بكش .
من سى نفر آدم كشتم چطور شدم . اينها هر كدام يك نفر كشته باشند سى مىگويند ( و حال آنكه جنگ طهران را ديديم ) . پسر شيخ گفت اذن بدهند الان مىروم . گفت من يك كارى يادت مىدهم كه خيلى آسان مىشود كشت . بيا جلو بيا جلو . آمد گردنش را گرفت گفت اين رگ را بگير فشار بده . من گفتم خواهشمندم اين امتحان و علم را در جاى ديگر ياد آقازاده بدهيد ! مجاهد خندهء طولانى كرده گفت راست است . حالا خودش به ناله و فرياد مىافتاد و بد بود . دست را برداشته گفت بيا منزل خوب يادت مىدهم . من تازه سر