نبود صحبت مىكرديم . اول از بىپولى بعد از عين الدوله ، آخر رسيد به مراجعت پسرش حبيب الله ميرزا از مأموريت جهانشاه خان و حكايت قزوين .
رفعت السلطان كه جرأت ندارد كاغذ بنويسد . اگر هم گاهى بنويسد از بالا تا پائين زندهباد مشروطه ، زندهباد سپهدار [ است . ] حبيب الله ميرزا با مكتوب جهانشاه خان وارد قزوين [ مىشود ] و نزد سپهدار مىرود اظهار التفاتى مىكند . قاضى را همه مىشناسند و احوالش را جويا مىشود . سپهدار موى سر و صورت را سفيد كرده خيلى هم لاغر شده است . بعد از قراءت كاغذ صحبت خيلى مىكند و در ضمن مىگويد من ميان اينها بد گير كردهام . اگر ذرهاى تخلف كنم كشته مىشوم . اين صحبت را نزد ميرزا ابو القاسم خان و چند نفر ديگر على الظاهر كرده . مرا نزد منتصر الدوله فرستاد . مقصود من اين بود يك قبضه تفنگ و كمى پول خود را از چنگ حضرات به در برم . منتصر الدوله بليت به من داد ليكن در حضور من به يكى از قفقازيها سرگوشى كرد . من شب مانده صبح حركت كردم خارج دروازه دو نفر ارمنى جلوى مرا گرفتند كه تفنگ را بده . بليت را نمودم . گفتند گه خورده هر كه داده . خواستم ندهم . تفنگ را به سينهء من راست كردند لاعلاج دادم و دنبال آنها به شهر آمده نزد منتصر رفتم . خيلى عجز كردم . آخر گفت اگر پرگوئى كنى مىگويند مستبد هستى و تكهتكهات مىكنند ، برو بس است . بيرون آمده دو شب ماندم اما ثمرى نكرد .
يفرم ارمنى
آنچه شنيدم تمام اين قفقازيها ، ارمنيها ، گرجيها خونبهاى خود را اول مبلغى گرفته و آمدهاند . شهريه و خوراك و عليق اسب هم عليحده است . به همه جهت به قزوين هشتاد نفر آمده بود . رئيس آنها يفرم ارمنى بود . پس از منافع گيلان و آنچه قزوين بردند چهل نفر آنها رفتند اما در سرحد دچار روسها شدند ، سه چهار نفر [ را ] مقتول [ و ] مابقى را دستگير كردند . آنچه نقدينه و اسباب همراه آنها بود گرفته خودشان را روانهء سيبريه كردند .
سپاه سپهدار در قزوين
به قدر صد نفر هم از قبيل يد الله كچل و اصغر نجار كه قاپوچى شعاع السلطنه وقتى بود از الواطهاى طهران آنجا آمده جزو مجاهدين شدهاند . از اين خميره مردم از اطراف جمع شدهاند . فعلا تا سه هزار نفر سپاه سپهدار بالغ مىشود . مردم قزوين را به ستوه درآوردهاند . زنها را مىبرند . بچههاى مردم را روز روشن بىسيرت مىكنند . دزدى و سرقت اندازه ندارد . هركس هم فى الجمله مقاومت كند مىكشند . بازار و خيابانها را