بريگاد قزاق و پلكنيك و بعضى افواج در تشييع جنازه حاضر بودند . ورود قزاق به حضرت عبد العظيم اسباب وحشت مردم شده بود .
سيد على آقا
من از مؤيد السلطنه شنيدم كه چوبدارها نزد سيد على آقا رفته بودند كه ما خودمان انحصار و كنترات گوشت را قبول داريم و اگر به ما بدهند پنج هزار تومان به شما تقديم مىكنيم . او هم نزد سپهسالار رفته بود . با هم باجناق و به قول كاشيها « هم پاچه » و « هم ريشند » . سپهسالار آنچه كرد صدراعظم راضى نشد و آخر الامر از گردن خود انداخته رجوع به شوراى مملكتى كرد . سيد على آقا مأيوس شده اين است كه حضرت عبد العظيم رفته و مشروطه و مجلس مىخواهد .
مظلوميت صدر العلماء هم كه خيلى معلوم است . اين بيچاره سواد ندارد ، علم ندارد ، عمامه سرش گذاشته و لقب صدر العلمائى گرفته . ظلم از اين زيادتر به كه شده كه مجبور باشد در سلك علماء باشد و دچار هزار زحمت . . . « 1 »
ديشب باران آمد صبح مختصر برفى . هواى طهران هم مثل طبايع مردمانش تغيير كلى كرده ، آن سرماها و برفها نمىشود .
قزوين و ما
پنجشنبه هفتم ذيحجة الحرام - ديروز از صبح تب كردم . تا امروز حالت خوبى نداشتم ، خصوصا وقتى كه ناظم دفتر پيغام داده بود قوام الدوله حكم كرد عميد الملك را آورده در دفتر حبس كنيم و همان شبانه كالسكهء چاپارى نشسته فرارا قزوين رفت .
افخم الدوله فورا دفتر رفت كه از آنجا باغ شاه [ برود ] اگرچه هر قدر از اين حركات عميد الملك بكند طلب ما مستحكمتر مىشود . اما بىپولى و از جهت اينكه حضرت و الا تمام مقررى مرا موكول به گرفتن آن تنخواه كرده خيلى سخت مىگذرد .
از قزوين به رفعت السلطان نوشته بود باز مأمور براى گرفتن جنس الموت مىرود .
احتشام الملك پسر ديگر امجد الدوله به خط خودش كاغذى نوشته بود اگرچه شما جنس را تسعير كردهايد اما مىخواهيد مأمور نرود قيمت آن را زودتر حواله كنيد . اين مكتوب را به نظر صدراعظم رسانديم . تلگراف بد سختى كرد و شفاها گفت آدمش را جواب كنيد . گفتيم آخر اين صحيح نيست . وانگهى ما دهات ديگر در قزوين داريم ، آنجاها را برهم مىزند و ما در دهات خود استحكامات و قلاع جنگى نساختهايم كه در
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .