شيرافكنى و براز جامه * بودش همه باطراز خامه
فرزانه شهى كه در ختامه * بودش به خدا قبول عامه
در حضرت شه وزير گشتم * در خدمت شه امير گشتم
از امر همو سفير گشتم * خاكى بودم و عبير گشتم
رفتم به فرنگ و ينگىدنيا * ديدم همه را ز سفل و عليا
چندى به تمام هند رفتم * بغداد به نوك خامه رفتم
صدرا به خدا تو كن صبورى * از مرد خبيث كن تو دورى
از غصه بمير در گل او * هم مدفن اوست مقتل او
قربان شهيم و عيد قربان * مائيم همه به زير فرمان
شه رفته و شه مظفر الدين * با سيرت شه به رسم و آئين
بنشسته به تخت پنجمين شاه * مانند پدر به روى چون ماه
كن حفظ ز چشم بد خدايا * مشفق بنما به ما رعايا
آن شاه مظفر است به آفاق * كز جملهء خسروان بود طاق
و له ايضا :
دلم گرفته و مجروح گشته تا دانى * به حيرتم كه چسان است اين مسلمانى
بهار گشته خزان مردمان چو مرده بدان * فكار گشته و درمانده از پريشانى
چه مردمى كه ندارند قوت يوميه * چه مردمى كه ندارند روح حيوانى
عروس نسترن از داغ واژگون پيچيد * هزار تير به چشمان ماهپيشانى
به سرو باغ بگفتم كه چون توئى آزاد * لباس ماتم و غم در بر از چه حيرانى
جواب گفت برو باغ پادشاه ببين * صداى قارى قرآن و گوهرافشانى
به روز هفده ز ماه ذىقعده * بكشت شه را ميرزا رضاى كرمانى
اگر نبود به طهران جناب صدراعظم * نبود زنده ز حيوان و هيچ انسانى
نه گندمى ، نه جوى ، نى برنج لاريجان * كسى نمىخريد كفى نانى از گرانجانى
شنيدهايم كه مردى رذيل بدصورت * بگفت غله بسوزم به حق قرآنى
اگر هلاك شود جانيان ؟ مملكت ما * اگر به زير و زبر گشته شهر طوفانى
به نيم حبه معاون « 1 » نمىشوم از كس * به درهمى ندهم من توان پالانى
قوام مملكت از دست مىرود به درك * نه زاد مام مرا بهر دادن نانى
درست گفت روا نيست مسند عزت * براى مرد خبيث و بخيل و چوپانى
بزرگى است برازندهء تو صدر اجل * عصاى تست كه بينى شود چو ثعبانى
به عيش باش و مخور غم به حق آل على * كه عنقريب بگيرى جهان به آسانى
به حيرتند و تفكر تمام اهل دول * بلند گفت احسنت سفير عثمانى
منيف پاشا گفت به ز دين حنيف * كجا است همچو وزيرى به نزد عثمانى
خداى خواست به اسلام باز ذبح عظيم * شهيد گشته شهنشه به عيد قربانى
هامش
( 1 ) - كنايه از معاون الملك است .