شد . بيرقهاى تمام مملكتها را آويخته بودند ، خيلى كوچك و قشنگ . ميوهها را زرورق زده آويخته بودند . ترقهء بسيار در اشكال قشنگ گذاشته بودند . صداى ترقه بلند مىشد و كاغذ آن را بچهها بر سر مىگذاشتند . بطور عجيب و تماشا داشت . همه مردم در صحبت بودند . با تمام آشنايان دست داده صحبت مىكردم . خانمهاى قشنگ در لباسهاى فاخر بودند . تا ساعت شش و ربع فرنگى كه يك ساعت و چيزى بالا از شب گذشته بود اين تماشاى مفرح خوب بود . بعد كمكم خداحافظى كرده مردم مىرفتند .
من هم دست داده رفتم . از اين تماشاى درخت و صحبتهاى خوب آدم سير نمىشد .
خيلى شب خوب و تماشادارى بود . تمام مجلسهاى فرنگيها همينطور خوش مىگذرد .
ذلت و مشقت در ميان نيست . هركس آزاد و به خيال خود است . هركه از مجلس بيرون مىآمد يك اسبابى دستش بود . هوا سرد بود . يك ساعت و نيم از شب رفته به منزل رسيدم . كوچهها گل زياد داشت . ديشب دو سه انگشت برف آمده بود . از ساعت سه برف مجددا گرفت . شب خوشى بود و تماشا فراوان داشت . خانم شارژدفر از من گله مىكرد كه چرا عزيزه خانم را همراه نياورديد و اين كار غريبى بود . هرگز نمىبردم .
رسم ماها نيست . بارى هرچه نويسم از اين مجلس كم است . زيادى چه نويسم .
سردرد و انفيه
سهشنبه دوم جمادى الثانيه - صبح برف آمده بود ، به قدر ديروز . دو ساعت به ظهر مانده خانهء حضرت و الا رفتم . تفصيل ديشب را عرض نمودم . تا غروب ابر بود .
گاهى هم برف مىآمد . هوا به شدت سرد [ بود ] و سرم از ديشب تا امروز عصر درد مىكرد . هرچه انفيه كشيدم عطسه نكردم . قدرى جوهر سركه بو كردم فايده نكرد .
تا غروب خانهء حضرت و الا بودم . بعد به خانهء خودم آمدم . يك عطسه كردم لله الحمد سرم بهتر شد . از اول شب برف گرفت . تا حال كه سه ساعت و نيم از شب رفته است كمكم مىآيد . هنوز به زمين ننشسته است . هوا سرد [ ست ] و سرم بهتر شده . خانهء ميرزا على اصغر خان را دزد زده . اسباب زيادى از سه اطاق اندرون و زيرزمين بردهاند .
از درخت پشت ديوار نردبام را به پشتبام گذاشته و داخل بام شده از آنجا به حياط رفته هرچه اسباب در اطاقها بوده بردهاند . دزد پيدا نشده . سه روز است اين كار اتفاق افتاده . دزدى در اين زمستان زياد شده است .
دردسر و « سدليس »
چهارشنبه سيم - صبح يك چارك برف آمده بود . سرم درد مىكرد . مسهل « سدليز » كه دواى جوش باشد سه خوراك خوردم . از بعد از ناهار سردرد تخفيف يافت . صبح و عصر سلطانحسين ميرزا آمد . نصير الدوله سه ساعت به غروب مانده وعده داده بود كه بيايد ، غروب آدمى فرستاد و عذر خواست . تا آن وقت منتظر بودم . از دو ساعت به غروب مانده برف شدت گرفت . از صبح هوا باز نشد . گاهگاهى مىباريد .
تا چهار از شب رفته شدت داشت . گمان آن برف كلى پيش بود . به حمد الله از چهار