رفيق راپرتچى
بعد بيرون آمده در راه اقتدار الدوله رسيد ، گفت به آقا ميرزا احمد خان شيرازى گفتم كه به شما بگويد كه از قرارى كه يك نفر از موثقين من به من گفته ، راپرت متعدد به وثوق الدوله رسيده اينكه شما مشغول عملياتى هستيد ، او هم جاسوس و مواظب براى شما تهيه كرده و يك نفر از خود همان اشخاصى كه رفيق محرم كار با شما هست ، راپرتچى وثوق الدوله هست . گفتم من ابدا كار محرمانه و سرى ندارم و با اين اشخاص حاليه از هر طبقات چون مىدانم هركدام داراى اغراض و شهوات شخصى هستند من خودم را با آنها سنخ و هم قصد نمىدانم و كار اجتماعى ندارم . شما مطمئن باشيد كه از من چيزى نمىتوانند بگيرند و من هرچه بكنم و مىكنم علنى است . من با معاهده و قرارداد ضد هستم و آن را هم علنى مىگويم . كار ديگرى هم نيست ، جز شبنامه كه من ابدا اعتقاد به شبنامه ندارم . انسان بايد هرچيز مىخواهد علنى باشد و چيز ديگر هم كه نيست . بعد او رفت .
من هم درب دكان خلخالى ، فرخى را ديدم . گفت ديشب يادم رفت كه بيايم منزل قزوينى . بعد از آنجا با آقا سيد عبد الغنى رفتيم دكان آقا شيخ حسين گيوهفروش . تا يك از شب صحبت و باران هم ترشح داشت . بعد من به خانهء مشير اكرم رفته ، نبود . با عصمت السلطنه صحبت اينكه به مشير اكرم بگويد كه اسباب و اموالى كه خود صاحبش در گارى پست همراه باشد اداره چاپارخانه به او كارى ندارد و هرجا بخواهد و هرچه بكند مختار است مگر آنكه صاحبش همراه نباشد . آنوقت به چاپارخانه مىآيد . حالا خود مشير اكرم فكر اينكه اسبابهاى معتمد الدوله را مىآورند ، چون دكتر همراه هست ديگر به من ربطى ندارد . بعد ساعت دو از شب بلند شده گل زياد در راه بود . واگونها هم خبرى نبود ، پياده از راه بازار آمده ، سه دانه ماهى هم خريده ، در راه ميان گلها افتاده .
ساعت سه و نيم به خانه رسيده شام خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
دوشنبه 23 جمادى الاول . - صبح بعد از چايى در خانه مانده ، ناهار خورده ، سه به غروب بيرون آمده سوار واگون ، ميدان توپخانه كاغذ به پستخانه داده ، برحسب وعده به خانهء فرخى رفته ، نبود . گفتند كه ناهار منتظر شما بود نيامديد ، بعد رفت . بعد سوار واگون بالاى لالهزار پياده شده از آنجا به فاتحه مشار الدوله