تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
جناب مستطاب آقاى امين السلطان دام اقباله آنجا ناهار صرف شد . و اين اشخاص آنجا بودند : سركار صاحب اختيار - جناب صديق الدوله - عزيز خان خواجه - آقاى امين خلوت - مهدى خان پسر مرحوم امين الدوله . . . « 1 » اينها در چادر جناب مستطاب اجل آقاى امين السلطان ناهار خوردند و دو ساعت آنجا بوديم . و من منتظر بودم كه آدم من بيايد و منزل مرا درست كند . بعد از دو ساعتى محمد آقاى پيشخدمت با كفش من حاضر شد ، ولى اسب براى من نياورده بودند . پياده در ميان آفتاب از لاابالىگرى و پدرسوختگى آدمها ناچار شده آمدم چادرى كه براى من پهلوى چادرهاى جناب مستطاب آقاى عضد الملك دام اقباله زده‌اند . چند دانه خربزه و هندوانه جناب آقاى عضد الملك فرستاده بودند قدرى خربزه خوردم . و جناب مستطاب آقاى عضد الملك فرستادند سيد احمد شوشترى را احضار كردند رفت چادر ايشان . و امروز محمد على كالسكه‌چى از روى كرسى دورشكه زمين افتاده به پاى او قدرى صدمه رسيده است . از بس كه پدرسوخته بىمبالات و قرتى است ، روى اسب دورشكه سوار نشده روى صندلى نشسته . در عبور از روى نهرها از روى صندلى دورشكه افتاده است . و امروز جناب صديق الدوله قدرى حرفهاى مضحك از فرنگستان و فرنگيها مذكور كرد و از معالجهء چشم خود كه يك نفر كحّال ايرانى و غيره معالجه كرده است و رفع ضعف چشم شده است مذكور كردند . و از قرار تفصيل جناب صديق الدوله در اين منزل براى من فرستادند : بره سه رأس ، نان مجموعه ، جوجه چهار قطعه ، ماست و كره ، قند دوكله ، آب ليمو يك شيشه ، چاى گيروانكه . و من هم وقت مغرب رفتم چادر جناب مستطاب آقاى عضد الملك كه پهلوى چادر من [ بود ] نماز و تعقيب را در چادر ايشان [ خواندم ] . سه ساعتى آنجا بودم . عمواقلى هم آنجا بود و از آنجا قبل از شام آمدم چادر خودم . وقت شام ، شام صرف شد . فرستادم قدرى ترشى انبه از منزل جناب مستطاب عضد الملك آورده خوردم و خوابيدم . بعد از ساعتى جناب آقاى عضد الملك براى من شام فرستاده بودند . من چون شام خورده بودم گفتم براى ناهار نگاه داشتند .

به تاريخ روز شنبه 23 صفر المظفر اودئيل 1307

امروز صبح قبل از طلوع آفتاب از خواب برخاسته نماز و دعوات را به‌جا آورده ، پيش چادر نمد انداخته ، آتش كرده قنداغ و چاى خوردم و قليانى كشيدم . بعد پسر
هامش
( 1 ) - جاى دو سه كلمه سفيد است .