والاجاه اصلاحپسند فرمود : « مصلحت ، چيست ؟ » آن صدر مآلانديش عرض نمود كه :
« پيش از تو ، از تو بزرگتران نمودهاند و جز ضرر جانى و مالى و مملكتى ، چيزى ديگر نيافتهاند - زيرا كه داستان سلوك سلطان قهار سفاك ، يعنى نادر پادشاه گيتىستان بىباك ، هنوز از خاطر روميان ، فراموش نگرديده . پس صبر نمودن ، بهتر و آرام گرفتن ، خوشتر است ، تا آنكه سلطان والاشأن ايران ، جامه گذارد « 1 » و ملك به ديگرى سپارد . در آن حيص و بيص ، بصره را وامىگذارند و مىروند و بىرنج و تعب ، به تصرف كارگذاران تو درخواهد آمد . و اگر اكنون ، عسكر به ايران فرستى ، ايران ، رستمخيز است . از هر گوشه ، هزار رستم ، بيرون تازد و با هم اتفاق نمايند و در عالم ، شورش اندازند . و مىترسم خدا نكرده ، دولت روم را برهم زنند و از تسخير ممالك روم ، دم زنند . »
پس سلطان ، از استماع اين سخنان ، آتش شعلهور غيظش فرونشست و با آب حلم و زلال صبر ، دست و روى خويش بشست . بعد طايفهاى از اعراب حول و حوش بصره ، بر « 2 » عالىجاه ، على محمد خان زند مذكور ، ياغى شدند . آن عالىجاه ، از بصره ، بيرون آمد كه ايشان را تنبيه نمايد . ايشان در رهگذار آن عالىجاه ، آب بسيارى انداختند كه صحرا ، مانند دريا شد . و آن عالىجاه ، با چهارهزار نفر لشكرش در آنجا غرق شدند .
چون اين خبر به والاجاه ، كريم خان زند رسيد ، عالىجاه ، صادق خان زند - برادر خود - را با لشكر بسيار ، به جانب بصره فرستاد . و چون اهل بصره ، باز ياغى شده بودند و در بسته بودند ، آن عالىجاه ، به قهر و غلبه ، بصره را مسخر « 3 » نمود و سه روز ، آن را به تاراج داد و حاكم بالاستقلال آن شد .
هامش
( 1 ) - يعنى فوت شود .
( 2 ) - اصل : با .
( 3 ) - اصل : مسخره .