[ پادشاهى نادر ]
بر زيركان و هوشمندان ، معلوم باد كه عالىجاه ، تهماسب قلى خان قرخلوى مذكور ، موافق منطوقهء ارباب الدول ملهمون « 1 » ، مىدانست كه شاهنشاه خواهد شد و رندانه ، طالب اين مطلب عظيم بود . چون عقل كل ، در زمان خود بود ، بهخاطر مباركش چنين رسيد كه به امرا و وزرا و علما و فضلا و اعزّه و اعيان و اكابر ايران ، بعد از معزول نمودن نواب ، شاه تهماسب فرمود : « به مردانگى ، دشمنان شما را مقهور و مغلوب و نيست و نابود نمودم . و شاه شما ، بىعقل و احمق مىباشد و به صوابديد عقلاى خيرانديش ، آن كامكار را معزول فرموديم كه مبادا ايران را از بىعقلى ، به چنگ دشمن اندازد ، چنانكه حالا بعضى ايران را به روميان و بعضى را به روس واگذارده . شما با هم به جمعيت بنشينيد و به مشاورت و استصواب خردمندان ، از براى خود ، پادشاه رشيدى اختيار نماييد كه به كار دين و دنياى شما آيد . دست از ما بداريد كه ما به مقر و مستقر و مقام خود برويم و آسوده گرديم . »
همه به خدمتش عرض نمودند كه : « امريست محال كه ما از دامان تو ، دست برداريم .
زيرا كه تو ، حقّ دينى و دنيوى و حقّ حيات بر ما دارى . تو را به پادشاهى خود ، قبول داريم . بىشك ، تو بر مفارق ما ظل اللّه مىباشى . » فرمود : « پادشاه بايد پادشاهزاده باشد . ما پادشاهزاده نيستيم . » عرض نمودند : « پادشاهى به دست خدا مىباشد . موافق آيهء كريمه ، ملك به هركسىكه مىخواهد ، مىدهد و از هركس كه مىخواهد ، مىگيرد آن را . »
حسب الامرش ، همه در مكانى نشستند و قيلوقال و گفتو شنيد بسيار در اين باب با هم نمودند . يكى از اين اكابر مىگفت كه : « اين شخص را نسب و سببى نمىباشد . پسر
هامش
( 1 ) - دولتمردان ، كسانى هستند كه به ايشان الهام شده است ( دربارهء اينكه به قدرت مىرسند ) .