يخ ، بر يخ نوشتن
( 304 ، 13 ) اينجا گويا بمعنى بر يخ زدن است يعنى از خاطر محو نمودن و نام نبردن و فراموش كردن و ناپديد ساختن و معدوم گردانيدن و هيچ انگاشتن ( ر ك بفرهنگ فولرس ) ، و در مصراع اوّل
« چون فقع بر يخ نويس »
گويا اشارهايست باشعار ذيل فردوسى كه در خاتمهء شاهنامه نوشته است :
تن شاه محمود آباد باد * سرش سبز و جان و دلش شاد باد
به دو ماندم اين نامه را يادگار * بشش بيور ابياتش آمد هزار
چنانش ستايم كزو در جهان * سخن باشد از آشكار و نهان
مرا از بزرگان ستايش بود * ستايش ورا در فزايش بود
كه جاويذ بادا خردمند مرد * هميشه بكام دلش كار كرد
همش راى و هم دانش و هم نسب * چراغ عجم آفتاب عرب
چو روز جوانى به پيرى رسيد * زمانش سرآورد گفت و شنيد
رعونت بود زين پس از من گله * حكومت بدادار كردم يله
نه ممسك بد آن پادشاه و نه زفت * كه از من كم از من سخنهاش گفت
فزون يافت از من بانعام بهر * ز شه شادمان شد فقاعى شهر
چو با من شه از جود بنوشت نخ * حديث فقع بر نوشتم به يخ
فقاعى نيرزيدم از گنج شاه * از آن من فقاعى خريدم به راه
چو ديهيم دارش نبد در نژاد * ز ديهيمداران نياورد ياد
( شاهنامه
Add . 15 , 531 ; f . 543 a
) ،
يسار
( 20 ، 10 - 11 ) بمعنى توانگرى و غنى و تموّل ، ر ك به مرزبان نامه ( 181 ، 7 ) ، ديوان منوچهرى ( 48 ، 6 ) ، المعجم لشمس قيس ( ص 310 ) :
بيمين تو چرخ داذه يسار * بيسار تو ملك خورده يمين
لباب الالباب ج 1 ( 233 ، 17 ) ، ج 2 ( 431 ، 13 ) ،