از درون زيفى و بيرون سرخرو ليكن چسوذ * بوتهء دوزخ همى بيرونت آرذ از عيار
دست دست تست انا الحق ميزن اى خواجه وليك * چون بپاى دارت آرذ مرگ آنگه پاى دار
لطمهءى از شير مرگ و زين پلنگان يك جهان * قطرهء [ ى ] از بحر قهر و زين نهنگان صذهزار
از تو ميگويند هرروزى دريغا جور دى * وز تو ميگونيد هرسالى دريغا ظلم پار
رويها گشتست بلعبّاس « 1 » و دلها بولهب * زآنك سرها ذوالخمارست « 2 » و زبانها ذوالفقار
ظلم صورت مىنبندذ در قيامت گرنه من * گفتمى اينك قيامت نقد و دوزخ آشكار
آخر اندر عهد تو اين قاعدت شذ مستمرّ * در مساجد زخم چوب و در مدارس گيرودار
دين چو راى تو ضعيف و ظلم چون دستت قوى * امن چون نانت عزيز و عدل چون عرض تو خوار
وه كه سيّاف قدر چون مىكشذ پيش تو تيغ * وه كه جلّاد اجل چون مىزند بهر تو دار
جهد آن كن تا درين ده روزه عمر از بهر نام * صذهزاران لعنت از تو باز مانذ ياذگار
هامش
( 1 ) معلوم نشد بلعبّاس كيست و احتمال است كه مراد شاعر از آن ابن العبّاس ( عبد اللّه ) عمّزادهء پيغمبر عم باشد كه در علم قرآن و حديث امام روزگار بوده است ،
( 2 ) لقب اسود العنسى است كه در زمان پيغمبر عم در يمن دعوى نبوّت كرده بود و رايت عصيان برافراخته ، آخرالامر بدست هواخواهان خودش كشته شد ك شب قبل از وفات پيغمبر عم ،