امن در وى مستحيل و عقل در وى نااميذ * كام در وى نادر و صحّت درو ناپايدار
سر درو ظرف صداع و دل درو نطع « 1 » بلا * گل درو اصل زكام و مى « 2 » درو تخم خمار
ماه را ننگ محاق و مهر را نقص كسوف * خاك را عيب زلازل چرخ را رنج دوار
مهر را خفّاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ [ و ] عقل را در پاى خار
باز را با اين هنرها ديذها بردوخته * كرگس خس طبع را بين از تنعّم ديذه خوار
شير را از مور صذ زخم اينت انصاف جهان * پيل را از پشّه صذ رنج اينت عدل روزگار
شمع را هرروز مرگ و لاله را هرشب ذبول * باغ را هرسال عزل و ماه را هرمه سرار
از پى قصد من و تو موش هم دست پلنگ * وز پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار
چند سختى با براذر اى براذر نرم شو * تا كى آزار مسلمان اى مسلمان شرم دار
قوّت پشّه ندارى جنگ با پيلان مكن * همدل مورى نهاى پيشانى شيران مخار
بوذهء يك قطره آب و پس شوى يك مشت خاك * در ميانه چيست اين آشوب و چندين كاروبار
تو به چشم خويشتن بس خوبرويى ليك باش * تا شوذ در پيش رويت دست مرگ آئينهدار
هامش
( 1 ) ن د : عن
( 2 ) ن د : مل