تو چون شير و سر رمح تو همچون اژدها گشته * ميان شير و اژدرها شده خصم تو سرگردان
شد از رمح غلامانت هوا با نيستان همره * شد از گرد سوارانت زمين با آسمان يكسان
نخست از خون فرعونان براندى بر زمين دريا * پس از دريا برون راندى بسان موسى عمران
بتيغ تيز آن كردى كران صد يك ؟ ؟ ؟ ( كذا ) * نه حيدر كرد در صفّين نه رستم كرد در توران
بدست بندگانت در كمان شد ابر نيسانى * كه از وى ياسج و يغلق همى باريد چون باران
تو از بهر كسان بسيار خوان بنهادهء ليكن * ز بهر كرگسان اكنون در آن موضع نهادى خوان
( ديوان مجير نسخهء اكسفورد
ff . 27 a - 29 a
)
( 18 ) - ص 27 س 5 ، اتّقوا فراسة المؤمن الخ ، حديث معروفى است ( ر ك به لسان العرب در ف ر س )
( 19 ) - ص 28 س 19 ، مصراع اوّل را حافظ هم ساخته و بنابراين توارد غريبى است :
الا اى طوطى گوياى اسرار * مبادا خاليت شكّر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد * كه خوش نقشى نمودى از خط يار
ر ك بديوان حافظ طبع ليپزگ ج 2 ص 205 ،
( 20 ) - ص 30 س 4 ، خواجه امام فخر الدّين كوفى ، هو الامام قاضى القضاة فخر الدّين عبد العزيز كوفى كه در اواخر قرن ششم هجرى حاكم ممالك نيشابور و مضافات آن بوده است و همو است كه چون سلطان قطب الدّين ايبك را در اوّل حال از تركستان بنشابور آوردند او را خريده و تربيت كرده بود ( طبقات ناصرى طبع كلكته ص 138 ) ، و در