ياسيج ؟ ؟ ؟ مىباريذ . پيوسته اين شهريار جهاندار از بهر كسان خوان مىنهاذ .
شيران لشكرش از سگان ابخازى براى كرگسان خوان نهاذند ، اگر بذخواه اين درگاه بغى آورد كيفر برد و گر دشمن بذ انديشيذ خذلان ديذ ، كسى كه با دولت پهلوى زنذ جزاى او اين بوذ و كسى كه بر نعمت كفران كنذ عاقبتش چنين بوذ . شعر « 1 »
زهى شاه بلند اختر زهى خورشيذ روزافزون * كه از جان آفرين باذت هزاران آفرين بر جان
زمين مأمور حكم تست ازو بيخ بذان بركن * جهان شش گوشه حكم تست در وى شاخ نو بنشان
ملكا و پاذشاها تا طاق ازرق معلّق بوذ اطناب سراپردهء اين پاذشاه باوتاد دوام محكم دار ، اقبال را چنان وقف آستانهء او كن كه هرگز در خاطر انتقال نكنذ ، دولت را چنان همنشين اين خانه كن كه ديگر انديشهء زوال نكنذ ، چنانكش سردار و شهريار دنيا كردى پيشوا و نامدار آخرت گردان از اهل بهشت و همنشين و نازنين حور العينش كن ، چندانك اين سقف فيروزه برين طفل دو روزهء
خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ
« 2 » ميگردذ ، و تا سما و سمك و زمين و فلك بجا باشذ يزك لشكر او را مظفّر و منصور دار ، هرچ مقصود و مراد و منتهاى مرام عبادست در كنارش نه ، با محمّد مصطفى و ياران و اهل بيت و تابعينش حشر كن بمحمّد و آله ، شعر :
همواره بكام تو جهان باذ * اقبال تو تا بحاوذان باذ
خورشيذ سپهر تا جهانست * در خدمت تو بسر دوان باذ
تا برنگرذ بر آستانت * همواره زمين چنين ستان باذ
بذخواه دوام دولت تو * جاويذ بكام دشمنان باذ
اقبال ترا كرانه خوذ نيست * عمر تو هميشه بيكران باذ
هامش
( 1 ) از قصيدهءايست از مجير بيلقانى كه دو بيت ازو در سابق بر ص 25 ( س 9 - 12 ) گذشت
( 2 ) قر : 41 ، 8 ، ن ا بىحركات