ز حدّ روم تا سرحدّ زنگان * به زخم خنجر برّان گرفته
وز آنجا ملك رى تا حدّ شيراز * سپاهت در سم يكران گرفته
بوذ مازندران با گردكه نيز * بفرّت تا حد گرگان گرفته
مسخّر گشته ايرانت سراسر * ز حدّ پارس تا كرمان گرفته
ز زابل تا بكابل كيج و سقلاب * سراسر ملك هندستان گرفته
عرب را با عجم چون جمع كردى * ببينى ملك تركستان گرفته
به زخم تيغ داذه دشمنان را * وزيشان زوذ خانومان گرفته
چو خورشيذست روشن پيشم اى شه * كه بينم در خوراسان خان گرفته
بوذ فغفور [ و ] خاقان شاه خوارزم * ز درگاه شهنشه نان گرفته
خرذ قول ترا در فال ملكت * يقين و صدق چون قرآن گرفته
به كمتر بندهء داذن جهانرا * بپيش جود تست آسان گرفته
ز زخم « 1 » بازوت تشوير و خجلت * روان رستم دستان گرفته
كمان گشته ز سهم يغلقت چرخ * دوان گرد جهان افغان گرفته
به بام قصر جاهت پاسبانوار * زحل طبل خور تابان گرفته
عطارد سعد اكبر « 2 » را هميشه * ببزم شاه مدحت خوان گرفته
خجسته باز چتر او هماييست * خور اندر سايهءش امكان گرفته
چو ميدان بر حسودان اسپ رانده * عدو را در خم چوگان گرفته
هميشه باذ ملك جاوذانت * بقا از جنبش دوران گرفته
f . 13 a سرت سبز و دلت خوش باذ جاويذ * حسودان ترا خذلان گرفته
19 مباذا چشم بذ را ره بجاهت * تنت در عصمت يزدان گرفته
حسودت كشته باذ ار صذهزارند * تو باذى عمر جاويذان گرفته
و سلطان قاهر عظيم الدّهر غياث الدّنيا و الدّين ابو الفتح كيخسرو ابن السّلطان السّعيد قليج ارسلان بن مسعود بن قليج ارسلان بن سليمان بن
هامش
( 1 ) ن ا ينجا يك واو زايد دارد
( 2 ) كنايه از ستارهء مشترى