بدبخت به گمان اينكه آن مرد مرشد قلى خان است از كمين بيرون جسته شمشيرى به دو انداخت و كار آن بيچاره را تمام ساخت و از حمام بيرون دويده به پاى جهد خود را به منسوبان خواجه افضل ناقص رأى رسانيد و در آنجا مخفى گرديد و مرشد قلى خان اين معنى را كما هو حقه تفرّس نموده از حمام درآمد و ملازمان خود را امر نمود كه جملگى يراقپوش گشته سوار شدند و راه تربت پيش گرفت .
چون عليقلى خان بر اين معنى واقف شد به تدبير خواجه افضل ملازمان خود را برگماشت تا آن شخص را به دست آورده مقتول ساختند و جمعى معتبر به خدمت مرشد قلى خان فرستاده قسم ياد نمود كه اين چه گنجايش دارد كه نسبت به من چنين چيزى را به خاطر راه داده به زبان آوردهاند . خدا نخواسته باشد كه هرگز بدى نسبت بدان برادر به خاطر برساند . مرشد قلى خان بعد از اصغاء اين پيغام اين بيت را در جواب خوانده روانه شد .
دل نيست كبوتر كه به هر بام نشيند * از گوشهء بامى كه پريديم پريديم
و خود را به قلعهء تربت رسانيد و لشكر خود را [ 32 الف ] جمع نمود و به ارادهء زيارت عازم مشهد مقدس شد . بعد از اداء مناسك زيارت سلمان خان را از روى تدبير و آگاهى خواهى نخواهى از حكومت معزول فرموده بهجاى او برنشست .
سلمان خان بنابر عدم . . . « 1 » ولايت مشهد را به مرشد قلى خان گذاشته عازم بلاد عراق [ شد ] و هم در آن ولا مرشد قلى خان با بوداق اغلن چگنى طرح ملاقات انداخته دخترش را نيز به حبالهء نكاح درآورد و از اين جهت مهماتش روزبهروز در ترقى نهاده سه هزار سوار مكمل يراق در عرض اندك روزى برگرد او جمع شد و كار حكومت و اقتدار شوكتش دوبالا گرفت . تا آنكه در شهور اربع و تسعين و تسعمائه دوازده هزار نفر سوار جرّار و پيادهء بسيار در ظل لواى جهانگشائى پادشاه گيتىستان عليقلى خان جمع نموده به قصد استيصال سپاه مرشد قلى خان عازم صوب مشهد مقدس شد . مرشد قلى خان چون از اين حركت آگاه شد اعيان ولايت مشهد را به حبس انداخته بر ايشان مستحفظان تعيين نمود و خود با ملازمان به عزم محاربهء عليقلى خان كمر كين بر ميان جان بسته بهسمت مقصد روانه شد . تا آنكه در حوالى ولايت جام تلاقى فريقين دست به يكديگر داده سپاه طرفين صفآرا شدند . از آن طرف عليقلى خان و سليمان خليفه و از اين طرف مرشد قلى خان و بوداق اغلن
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا . جزء نارى ( سادات ناصرى )