تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
يك درشكهء كه حبيب الله خان نظام در مقويم ذكر او را كرده . الغرض آخرى هم سقط شد . كالسكه مثل جنازهء فقرا بر زمين ماند . نزديك زمان معزولى هم بود ، از فرط اوقات تلخى با صحّاف‌باشى در خيابان لاله‌زار قدم مىزديم كه ناگاه اين فرنگى كه سوار چرخ خودرو است از جلو پيدا شد . چنين استنباط كردم كه دو عدد از اين چرخها كار چهار اسب از براى حمل كالسكه خواهد نمود . خوب است وادارم بسازد . خانهء او را سراغ گرفتم . يكى از بيكارهاى كلاه نمدى خانهء دندان‌ساز را نشان داد . به خانهء او رفتم . چون تكلم فرانسهء غلطى برخود افزايسته‌ام « 1 » و از قضا دندانساز هم اهل ينگى دنيا « 2 » است فرانسه صحيح را درست نمىداند هيچ نفهميد . ولى از آنجائى كه مرد باهوشى است خيال كرد و گفت كسى كه به احتياج به خانهء من مىآيد يا دندان درد دارد كه مىخواهد بكند ، يا دندان مصنوعى مىخواهد . داخل در محكمهء خود شده يك دست دندان مصنوعى در دست راست و در دست چپ هم گاز انبر پيچ از براى كندن دندان بيرون آمد و اشاره كرد كه به كدام محتاجى . من ديدم هيچ‌كدام مقصود من نيست . خواستم به حركت پا حالى كنم . پاهاى خود را بر زمين زدم و چرخى هم به دور خود گشتم . يعنى بداند چرخى كه به حركت پا راه مىرود مىخواهم . چنين استنباط كرده پيش خود گفت كه بيچاره از زور درد دندان لگد بر زمين مىزند و حال آن‌كه من هر وقت لگد مىانداختم از طول بود نه از عمق . بارى دهن مرا گرفته به عنف باز كرد . يكى از دندانهاى مرا گرفت نزديك كشيدن بود كه مترجمى پيدا شد . من مطلب خود را به او گفتم و او حالى كرد . دندان‌ساز تبسّم كرده و گفت پاردم « 3 » مىخواهم . ببخشيد من دندانسازم نه چرخ‌فروش . جويا شد كه اين چه‌كاره است . گفتند به اغلب علوم آراسته است خاصّه هندسه . گفت وامصيبتا ، داراى هندسه هشيارتر از ديگران است . مهندس اين ملك اين است ، پس سايرين چه خواهند بود و واهمه كرد كه مبادا روزى يكى از فرنگيها را به عنوان مسئوليت خواستند تنبيه كنند . مأمورين گاه هست اشتباه كرده به خانهء من آيند . صفحهء اعلانى داد نوشتند كه خانهء مسيو هيبنت دندان‌ساز اعليحضرت
هامش
( 1 ) . كذا ( 2 ) . هيبنت دندان‌ساز ناصر الدين اهل سوئد بود . ( 3 ) . كذا ، پاردونPardon( عذرخواهى ) مقصود است .
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 432 | ايرج افشار