نواختند و به شكرانهء اين عطيهء عظمى و موهبت عليا ، در درگاه مالك الملك توانا ساكنين و قاطنين روى زمين جبههء شكرگزارى [ بر ] زمين ساختند . 30 و به جهت ازدياد عمر و دولت كبرى قاطبهء فضلا و علما و صلحا و اتقيا ، علمهاى دعا از روى صدق و صفا خالى از شايبهء ريا بر ذروهء آسمان اجابت و قبول استدعا افراختند . و از زبان ساكنان ملاء اعلى و روحانيان ارض و سماء ، مژده و تهنيت نوى روزگار به نظم و نسق و سديد به مقال « مرحبا باليوم الجديد و الصباح السّعيد » به گوش هوش بندگان و فدويان بل قاطبهء جهانيان رسيد . و نسيم صباى بهارآرا و بريد شمال جهانپيما ، بشارت رسيدن بهار عدل و داد و نكهت شكفتن گل ضبط و رشاد ، به ساكنان زمين عرصهء پرفتنه و فساد و مظلومان دماغ - خشك عالم پر ظلم و بيداد و سرّ كلمهء حقهء « يبنو فرح العالم الملك العادل » بر جاهل و دانا و بيگانه و آشنا مفهوم گردد . 31 ( 23 ب )
سرو مهرانى كه چون زمستان كه برگ و بار از درختان سرسبز باغ جهان گيرد ، آنچه در دست بىبرگانى كه به برگ سبزى خرمى و زندگى داشتند ديده ، به تعدى و جور گرفته بودند به بلند كردن نداى نظام بخشاى
« إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً »
32 از بازخواست سطوتش دل بر استرضا و اسكات ستمرسيدگان خشكسار يا سر به آوارگى ديار ادبار و
« يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ »
33 گويان و بىقرار پاى به بيابان فرار نهادند و ملهوفانى كه چون خرمى شيوگان چمن كه از دستانداز لشكر صاعقه اثر دى ، جانى به در برد و به نهانخانهء تراب مختفى شوند و از دمسردى روزگار و متوجه نبودن آتش نفس معدلتشعارى كه به پشتگرمى دادخواهى او مستظهر گردند در اطراف و اكناف متوارى گشته بودند ، از امضاء امر قدر قدر
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ »
34 به دادرسى معدلتش به استرداد ساز خرمى خويش دست گشادند . صرصر روشانى كه مثال برق خاطف ، بر مزرع رجاى دهقانان عرصهء بندگى و بوستان پيرايان تعيش و زندگى وزيده ، كشت اميدشان را از دادن حاصل وجه معاش و نهال آمالشان را از بر و بار شيرين كامى و انتعاش مىپرداختند ، در اجراى فرمان قضا توأمان
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ »
35 از گرفت و گير عدالتش ناپيداى پيداى گمنامى گشتند .
و آن گروه حقانيتپژوه مصداق وعدهء صدق آيهء
« وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ »
36 ( 24 آ ) گشته ، نكاشته درويدند و به خنده ، بزم فراغ بال چيدند . و تجار قناعتمدار و مسافران ديار اضطرار كه به جهت تحصيل معاشگذار متحمل متاعب و اخطار غربت و اسفار مىشدند ، بر ارباح مكسوبهء خويش سند تمليك عشار و قطاع طرق و راهدار مىنوشتند و مفهوم
« لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ »
37 را ورد زبان كرده بباختن سرمايه و داشتن سر و جان را عين دايهء خويش مىدانستند ، به صلاى عام
« يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها »
38 از حقگزارى نصفتش داو يافته ، اموال از دسترفتهء خود را به دست آورده سود نخورده خورده ، گرانمايه گشتند .