تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
آفتاب‌شعاع سلطانى نامدار گرديده چون از بلدهء يزد به اعتبار اجتماع سپاه نصرت‌پناه ، آثار تنگى معاش و ضيق مجارى انتعاش ، ايان 142 شده بود ، سردار را به دربار شوكت و وقار طلب داشته عساكر منصوره را مرخص فرمودند . و سردار ظفرشعار را در سعادت‌آباد با قشون رنگين و رؤس منحوس ( 177 آ ) آن طايفهء نكبت‌قرين ، منظورنظر خورشيداثر و سركردگان هر طايفه از طوايف قزلباش را فراخور خدمت خويش ، مشمول نوازشات بيش از پيش نمودند . و روز ديگر جهت ملاحظهء جماعت ارادتيان و ملازمت و انعام ، مجلس عام ساخته و پرتو اشفاق و احسان بر مفارق انام انداخته هر يك از ايشان را به نصيبه [ اى ] از خوان كرم و امتنان و نواله [ اى ] از مايدهء بر و احسان نواختند . كه
« إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا »
143 و مين‌باشى بافقى را كه در بلدهء يزد از مقابلهء آن قوم شوم ، فرار و آينهء اخلاص را زنگدار نموده بود ، با توابين منطوق
« فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ »
144 راندهء درگاه عظمت‌مقيم ساختند . و فرق اختصاص 145 ميرزا مطهر را كه در حين وزارت كمره در تنبيه دزدان و متمردان ، آثار مردانگى از او هويدا و ايان 146 شده بود ، به عنايت مين‌باشىگرى مزبور ، به فرقدان افراختند كه
« لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى »
. 147 و فتحى ديگر كه ضميمهء اين فتح نمايان و تميمهء بازوى آن نصرت‌شايان گرديد آن بود كه چون خبر ورود جمعى از آن طايفهء طاغيه به حوالى بيرجند خراسان به جانى خان سردار عساكر نصرت‌نشان رسيده بود ، كلب على بيك حاكم نه‌وبندان را به اتفاق فريدون - سلطان حاكم تون و نايب بيگلربيگى مرو بر سر راه آن قوم گمراه روانه مىسازد . و ايشان به رسم ايلغار روانه و بعد از حركت يك شبانه‌روز به آن ستم‌پيشگان گنه‌اندوز رسيده ( 177 ب ) موازى يكصد و پنجاه نفر از سپاه عدوشكار 148 كه تاب و توان در ايشان مانده بوده به مقابله مىپردازند . و آن قوم بدانديش به طريق عادت و داب خويش در پناه شتران درآمده مشغول كماندارى تفنگ و عازم پيكار و جنگ مىگردند . سپاه قزلباش از آن رعاده‌هاى آتشپاش نهراسيده با تيغهاى آخته بر سر آن مدبران دين‌باخته مىتازند . در آن حمله ، زخم گلوله [ اى ] به فريدون سلطان رسيده از ملحمهء شورانگيز ، ناگزير از گريز مىگردد . و كلب على بيك با فوجى قليل ، آن طايفهء شياطين شكيل را از حصار ستور برآورده به ضرب تيغ آبدار به كوه ديگر فرار مىفرمايند و شتران و آذوقهء ايشان را حيازت نموده چون شب ، نمودار و چهرهء جهان مانند رخسار آن سيه‌درونان ، تيره و تار گرديده بود ، صعود بر معارج و اكنان را باعث هبوط كوكب فيروزى به حضيض خوارى و هوان دانسته دست از تعاقب كشيده پاى كشيك مىافشارند . و چون چراغ عالم‌فروز آفتاب از گوشهء طاق اين مقرنس رواق ، عالمتاب مىگردد ، سپاه جنگجو ، كو به كو به جستجو درآمده اثرى از آن قوم بدسير نمىيابند . و از پى ايشان ظاهر مىگردد كه از بيم جان ، تايهء تيه حرمان و در بيابان فنا سرگردان گرديده‌اند . لابد اتمام كار ايشان به تعاقب