تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور الوزراء ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
طلب فرماى كه نصيحتى دارم و هادى مرا طلبيده پرسيد كه : چه سخن دارى ؟ جواب دادم كه : يا امير المؤمنين اگر درين اوقات ترا حادثه‌اى كه چشم من آن را مبيناد دست دهد آيا طبقات خلايق جعفر را كه هنوز به حد بلغاء « 1 » نرسيده متابعت نمايند ؟ فرمود كه : درين امر مرا تردّدست گفتم : مىتواند بود كه جمعى از اكابر بنى هاشم مثل فلان و فلان در منصب خلافت دخل كنند و اين كار از دست اولاد مهدى بيرون رود ؟ هادى سر در پيش انداخته متفكر شد و من كرّت ديگر جرأت نموده گفتم : يا امير المؤمنين مصلحت آنست كه حالا رشيد را بر خلع تكليف نكنى و من قبول كردم كه چون جعفر بالغ شود هرون را بيارم تا با وى بيعت نمايد و هادى را اين سخن مستحسن افتاد ، مرا اجازت مراجعت داد . القصه چون موسى هادى يك سال و دو ماه در سلطنت و اقبال بگذرانيد فى سنة سبعين و مأيه « 2 » در منزل عيسى آباد رخت بعالم آخرت كشيد و همان‌شب كه اين قضيه بوقوع انجاميد هرون بسعى يحيى بن خالد بمرتبهء بلند خلافت رسيد و روز ديگر بر برادر نماز گزارده و او را به خاك سپرده از عيسىآباد ببغداد آمد و خاتم خود را بيحيى تسليم نموده زمام امور مالى و ملكى را در كف كفايت او نهاد و يحيى اعلام عدل و داد افراشته ابواب انعام و احسان بر روى طوايف انسان برگشاد ، بيت
ز انصاف او گيتى آباد شد * ز لطفش دل مردمان شاد شد
در جامع الحكايات مذكورست كه ميان يحيى بن خالد برمكى و
هامش
( 1 ) بلغاء بمعنى بلوغ و رسيدگى ( 2 ) سال 170