گرديد و چون كار وزير در علوشان و نفاذ فرمان و وفور اقبال و حصول آمال بدرجهء كمال رسيد بمقتضى كلمهء « اذاتم امردنى نقصه » روى در تراجع نهاد و مقارن آن خلع خلع او از ربقهء حيات اتفاق افتاد . بيان اين سخن آنست كه ابو الحسن سيمجور كه بسعايت وزير از حكومت خراسان معزول شده بود بفايق كه در سلك عظماى امراء انتظام داشت پيوسته ، در تقبيح احوال وزير فصول مينوشت و آن سخنان در ضمير فايق جايگير شده ؛ جمعى از غلامانرا بر قتل وزير اغوا نمود و ايشان درين مهم اتفاق كرده ؛ منتهز فرصت مىبودند و ابو الحسين بر كيفيت حال اطلاع يافته ؛ مستشعر گشت و شمهاى ازين معنى بعرض امير نوح رسانيد و امير نوح جمعى از خواص خدم را بحراست وزير مامور گردانيد . اما چون تقدير آسمانى بتدبير انسانى دفع نميتوان كرد در شبى كه وزير از منزل خاصه متوجه سراى امارت بود اعدا فرصت يافته ، بضربات متعاقبه آن جهان فضل و افضال را از پا درآوردند و حسام - الدوله و فخر الدوله و قابوس وشمگير در نيشابور انتظار مقدم وزير مى كشيدند ، كه ناگاه اين خبر موحش شنيدند ، سلك جمعيت ايشان از هم بگسيخت و قوافل غم و اندوه بر خاطر همگان « 1 » استيلا يافت . حسام - الدوله حسب الحكم متوجه بخارا گشت ؛ تا بتدارك آن حادثه قيام نمايد و بعد از وصول بعضى از قاتلان ابو الحسين را پيدا كرد ، مثله گردانيد و باقى در اقطار آفاق ( متفرق ) شدند .
هامش
( 1 ) در ق و خ : همكنان