فصل دوم ( * ) در نصيحت « 1 »
ببايد دانست كه پادشاهان را نصيحت كردن وظيفهء هركس « 2 » نيست چه حكما و عقلا گفتهاند كه « 3 » تا شخصى را عقل و كفايت و دها و كياست ده كس يا صد كس يا هزار « 4 » يا ده هزار بالغا ما بلغ نباشد حق تعالى ( * ) او را « 5 » بر ايشان حاكم نگرداند « * 6 » لامر ما يسود من يسود امّا كيف « 7 » كان ايشان را از « 8 » ناصحى ناگزير باشد « 9 » چه اسكندر با وجود عقل و كفايت و تمكن در امور جهانگيرى بارشاد و نصيحت استاد خويش « 10 » ارسطاطاليس حكيم محتاج بود و لا يزال استمداد مىكرد و او بنصيحت و ارشاد « 11 » قيام مىنمود اكنون گوييم حق تعالى « * 6 » بعضى را ازين اشخاص « 12 » كدخدائى خانهء فرمايد و « 13 » بعضى را رياست و مقدمى قومى دهد « 14 » و بعضى را حكومت شهرى و ولايتى و بعضى « 15 » را امارت هزارهء « 16 » و بعضى را امارت تومانى و « 17 » و بعضى را امارت الوس يا وزارت ممالك و اين حال هلّم جرّا تا « 18 » بپادشاهان « 19 »
هامش
( * 1 ) - ب : حذف شده
( 2 ) - پ ث ج : ادب
( 3 ) - ت : حذف شده
( 4 ) - ب : كس - افزوده
( * 5 ) - آ : حذف شده
( * 6 ) - ( * 6 ) پ ج : از - لامرما يسود - تا - حق تعالى - حذف شده ، ث : لامر ما يسود من يسود - الباقى حذف شده
( 7 ) - ت : ما - افزوده
( 8 ) - ت : حذف شده
( 9 ) - ت : است
( 10 ) - ت : خوابش
( 11 ) - ت : و - افزوده
( 12 ) - ج : حذف شده
( 13 ) - پ : حذف شده
( 14 ) - آ ب : دهند
( 15 ) - ب پ :
حذف شده
( 16 ) - ت : هزار
( 17 ) - پ : حذف شده
( 18 ) - ج : حذف شده
( 19 ) - ج : بپادشاهى