حكايت دوم
چون كار اسكافى « 1 » در كتابت نوح منصور بدرجهء اعلى رسيد ماكان ديلمى كى مردى دلير و كافى « 2 » و كاردان بود در رى و كوهستان عصيان آورد و سر از ربقهء طاعت بكشيد و عمال بخوار و سمنان و سمنك فرستاد و بر چند شهر از قومس مستولى شد و دم استقلال و استبداد مىزد و از سامانيان ياد نمىآورد « 3 » نوح منصور ازين قضيه انديشناك بل خايف شد و بتدارك حال او مشغول گشت و تاش « 4 » سپهسلار « 5 » را با هفت هزار مرد بحرب او فرستاد و تاش « 6 » مردى روشنراى بود و در مضايق و مهالك جست رفتى و « 7 » چاپك بيرون آمدى و بهر محاربت كى موسوم « 8 » شدى پيروز جنگ بودى « 9 » و لشگرها شكستى و از هيچ كار بىمقصود بازنگشتى و در خلوت « 10 » با اسكافى « 11 » گفت كى « 12 » من از ماكان بغايت ترسانم مىبايد كى با اسفهسلار « 13 » تاش « 14 » موافق و متفق باشى و هر قضيه كى
هامش
( 1 ) - ت : اسكانى
( 2 ) - ت : حذف شده
( 3 ) - ث : و - افزوده
( 4 ) - ت : تاشى
( 5 ) - ت ث : سپهسالار
( 6 ) - ت : تاشى
( 7 ) - ت : نيكو - افزوده شده
( 8 ) - ب : موم
( 9 ) - ت : جودى
( 10 ) - ب : خلوات
( 11 ) - ت : اسكانى
( 12 ) - ت : حذف شده
( 13 ) ت ث : اسفهسالار
( 14 ) - ت : تاشى