ميرحسام الدين مذكور واقف گشته بوزراء اعظم عرض مينمايد كه مقررست كه هرجا پاى اسب روميه بدانجا رسد از تصرف بيرون ندهند و آن شرارت و بد نفسى او باعث آن شد كه نهاوند ندادند و مع هذا معروض ساخته كه ميخواهم كه طاوس قيورقى به من عنايت شود كه جهت خواندگار در قزوين قلعهء بسازم . و ديگر حكايات ناملايم موحش كه حد او نبود از روى جهل و نادانى مذكور ساخت حضرت خواندگار و وزراء اعظم گوش بسخنان واهى آن سفيه نكرده نصيحتى چند در جواب نوشتجات خان احمد نوشته ارسال داشتند . در خلال اين احوال خواجه مسيح زرگر لاهجانى كه در آن اوان از جملهء وزراء خان احمد بود و مدار مهمات و داد و ستد و معاملات آنجا به او ميگذشت بواسطهء تشيع و صوفيگرى كه بدين دودمان خلافت مكان داشت چون واقف شد كه خان احمد پادشاه را در خلال اين احوال كفران نعمت مىنمايد و با ولىنعمت و يا ولىنعمتزاده در مقام منازعه است زبان نصيحت بيان از روى صلاح و نمكخوردگى گشوده به حضرت خان احمد پادشاه عرض نمود كه اطاعت شاه سپهر منزلت كه ولىنعمت « 1 » است واجب و لازم است و تا غايت اثر دودمان اين سلاطين گيلان بمحض شفقت و عنايت بىغايات ايشان مانده و ايشان شما را از قلعهء اصطخر بيرون آورده بجا و مقام خود فرستادند . و اينها همه از دولت اين سلسلهء عليه است كه روزى بندگان گشته و در هر مرتبه از مراتب رضا جوئى خاطر اشرف اقدس اعلى مقدم بر جميع چيزهاست . خان احمد پادشاه چون اين سخنان خير از آن خواجه عاقبت انديش اصغا فرمود جهل و نادانى او را بر اين داشت كه با خواجه مشار اليه بىالتفات گردد . لاجرم تقويت جانب ميرحسام الدين كرده خواجهء مذكور را فدوى و يكجهت شاه دانست . خواجه نيز بنابر صلاح كار خود و پيشبينى و مآلانديشى در ميانهء اين غوغا روگردان از خان احمد پادشاه شد كوچ بر كوچ بقزوين آمده بعز بساط بوسى اعلى سرافراز شد . و حكايات گيلان و بند و بست آن ديار را بواجبى خاطرنشان همايون نموده و رفتن ميرحسام الدين بروم . . . .
هامش
( 1 ) - لن : نعمت واجب