است كه به استظهار بدرقه عنايت آفريدگار منازل خوف و خطر را طى كردهاند و در مأمن الا ان اولياء اللّه
« فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ »
« 1 »
*
آسودهاند و بعضى مخبران صادق از مولانا عبد الملك ولد مولانا شمس الدين پرنيقى « 2 » نقل نموده گفت « 3 » من نوبتى به تعداد « 4 » مردمى كه از راه پرنيق « 5 » به ملازمت مىرفتند « 6 » مشغولى نمودم سيزده هزار كس در عرصه سه ماه بشمار آمد « 7 » و مردمى كه از ساير طرق در آن اوقات متوجه خدمت بودند از حيّز تعداد بيرون و از قياس عقل افزون مىنمودند « 8 » . چنان كه يك نوبتى « 9 » امير چوپان از آن حضرت سؤال كردند « 10 » كه مريدان شما بيشترند يا لشكريان ما . آن حضرت فرمودند كه در ايران تنها به مثابهايست كه در برابر هر يك از اصحاب جلادت صد نفر ارباب ارادت هستند تا بديگر بلاد چه رسد . مشهور است كه در جميع ولايات خصوصا سرانديب كه از آنجا به ايران سه ساله راهست ، جمعى كثير از مريدان آن حضرت بودهاند ، زاد هم اللّه تعالى و اكثر مغلان را ارادتى عظيم بدان حضرت پيدا شده جمعى ببركت انفاس قدسى سمت ايشان « 11 » از رؤيت آن طبقه مصون ماندند .
از جمله كراماتى كه مشاهد « 12 » آن طبقات شده « 13 » آنست كه روزى امير چوپان سلدوز كه امير الامراى * ايران بود ، به عزم شكار به كوههاى طارم « 14 » رفتند و داشتمور « 15 » را كه مقرب و ايناق او بود بر اسب تند سركشى سوار گردانيد و او « 16 » را از خوى آن تكاور بىخبر از عقب « 17 » شكار دوانيد . ديگر عنانش را نتوانست نگاه داشت به يك بار هر دو از قلهء كوه پريده « 18 » امير چوپان را اضطرارى « 19 » عظيم دست داد ، خود را بدان دره رسانيد اسب را پاره پاره ، داشتمور « 20 » را به سلامت ديد . حيرتش دست داده از سبب آن سؤال كرد .
داشتمور گفت در حالتى كه يقين نزيستن و قطع اميد از خود كرده بودم ، حضرت قطب - الاقطابى را در هوا ديدم كه گريبان مرا گرفته آهسته « 21 » بر زمين نهاد ، لاجرم جمهور تركان بواسطهء آن امر غريب نشان حلقهء ارادت آن حضرت را در گوش كشيدند و اعاظم سلاطين چون به صحبت فياضش « 22 » مىشتافتند خود را از فقراى مسلمين حقيرتر مىدانستند و سرداران « 23 »
هامش
( 1 ) -« فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » *سوره 2 آيه 38
( 2 ) - ب : ربيعى
( 3 ) - م : كه گفت
( 4 ) - . . . . . . . .
( 5 ) - اصل بر صق . ظ : پرنيق
( 6 ) - م : مىرفته
( 7 ) - م : آمده
( 8 ) - ب ، م : نمود
( 9 ) - ب . م : نوبت
( 10 ) - م : كرد
( 11 ) - ب : ايشان را
( 12 ) - ب : مشاهده
( 13 ) - ب . م : شد
( 14 ) - ب : به كوههاى رفتند . م : كوههايى رفتند
( 15 ) - مز ، ب ، ن : واشمبور
( 16 ) - م : و از
( 17 ) - ب : عقيب
( 18 ) - ب : بپريده
( 19 ) - م : اضطرابى
( 20 ) - م : داشتيمور
( 21 ) - ب . م : آهسته آهسته
( 22 ) - م : « فياضش » ندارد
( 23 ) - ب : سروران