گراور بعضى شاهزادگان در مهمانى اتابك از ناصر الدين شاه
وسط عباس ميرزا ملكآرا ، دست راست : عبد الصمد ميرزا عز الدوله ، كيومرث ميرزا حميد الدوله ، دست چپ : محمد تقى ميرزا ركن الدوله ، سلطان احمد ميرزا عضد الدوله ، ميرزا نصير مستوفى
دستخط در صدر عريضه : ركن الدوله حاكم است ، جواب عريضهاش را هم با تلگراف داديم ديگر جوابى ندارد كه داده شود .
تأهل من
در سفر سوم ناصر الدين شاه بفرنگ در 1306 قمرى ، پدرم ملازم خدمت بود در لندن اجازه زيارت بيت اللّه گرفت و مشرف شد . در غيبت ايشان دختر بزرگ نير الملك عمو كه معقودهء من بود از خانهء پدرى كه روبروى خانهء ماست بخانهء ما آمد ( 1307 )
اولاد اول ما دخترى بود ، باسم مرحومهء همشيره زيبنده ناميدمش . دندان دير درآورد به يكبارگى پنجاه و پنج روز مريض بود و درگذشت . در نتيجهء عقايد زنانه چيزها شنيدم ، همه جگر - خراش و به روى خود نياوردم . دلخوشى ما به اين بچه بود . موجبات گله بسيار دارم اما از مادر و خواهر حتى برادر چه گله ، در شهريار مزرعه داشتيم ، سرپرستى آن مثل همه كارهاى شخصى پدرم با من بود چند روزى به زركان رفتم و برگشتم ، بچه همانطور گرفتار بود و حالا قريب دو سال داشت . بدرب اطاق دايه رفتم ، نگاهى به من كرد و من نگاهى به او هيچوقت فراموش نميكنم ، از بچهء دو ساله آن نگاه را تصور نميكردم ، نميدانم چه درد دل ميخواست بكند . در آن مدت رياضت سخت كشيدم كه پنجاه و پنج روز طول كشيد . حال پنجاه سال ميگذرد گوئى ديروز بود .
اطفال قبل از قدرت بر تكلم در مكتب طبيعت مشغول آموختنند ، آنچه مىبينند تقليد مى - كنند و آنچه مىشنوند بخاطر ميسپارند ، ما برحسب عادت روى زمين غذا ميخوريم ، بچه را كنار سفره مىنشاندند ، منزل خدمتگار زير اطاق بود مشت به زمين ميزديم ميآمدند ، آن طفل هم به تقليد مشت به زمين ميزد ، پس از فوت او و يك چله و نيم رياضت ، خوابى ديدم و از اثر آن رياضت دانستم .
اواخر تابستان بود فقط به معلم خودم جناب قندهارى گفتم ؛ گفت به كسى مگو هركس را معراجى است در بيدارى يا در خواب و اين خواب معراج تو است .