تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
را درست بجا نياورد ، نور نبوت از او زائل شد . تا سنهء 1311 شغل شاغل من خدمت پدرم بود و كارهاى شخصى او ، روزها به امور خانه و غيره مىپرداختم شب‌ها در خدمت او بسر ميبردم . اطاق منزل او دو در داشت ، يكى را مىبست بيرونى بود ، ديگرى را مىبست اندرونى . سرشب لاله مىآورد روى پله‌اى كه بود ميگذارد ، ده دوازده گربه كه عادتا جلو پله حاضر شده بودند ، بهريك لقمه‌اى گوشت ميداد و صدا ميكرد خان خانان من هرجا بودم حاضر ميشدم و شب تا موقع شام مراقب بودم ، غليان ميخواست مىآوردم ، سفرهء شام را مىگستردم ، آفتابه و لگن را ميگذاردم و ميرفتم و اين ترتيب چند سال دوام داشت . اول شب غالب كاغذخوانى داشتند ، تمام كه ميشد ميفرمودند خان مهمل بگو . غالبا صحبت رنگ عرفان مىگرفت . كمتر از پدرم خواهش ميكردم ، چيزى كه بخاطر خودشان به من لطف كردند آجر كاشى است معرق كه روى آن لعاب آبى بوده است و از آن اين كلمه را تراشيده‌اند
وَ يَهْدِيَكَ
چون به منزل خود آوردم عيالم گفت
عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ *
و آن كاشى را محترم و محفوظ داشته‌ام و اميدوارم از راه راست منحرف نشده باشم . براى مصارف تقاضائى بنظم كرده بودم جواب بنظم دادند ، براى اينكه خطشان هم در كتاب باشد گراور شد . ( بصفحهء 67 مراجعه شود ) چندروزى هم پدرم وزير تجارت شد به من امر فرمودند كه در مجالسى كه بود حاضر شوم امين السلطان موافق نبود حركات جاهلانه براى خسته كردن پدرم ميكرد . من جمله روزى سيد جواد خزانه را فرستاد بىادبانه مذاكراتى كرد . پدرم استعفا داد .

ورود به خدمت رسمى

پدرم سه وزارت داشت ؛ تلگراف ، علوم و معادن ؛ تلگراف بسعى خودشان انجام يافته بود . شبى فرمودند ، دار الفنون را نير الملك ( عمو ) اداره مىكند تلگرافخانه را حسين ( مخبر الملك ) مريضخانه را ابو الحسن خان دكتر ، كارهاى خانه را هم تو . عرض كردم اين يك قسمت ! قبل از ابو الحسن خان ، دكتر محمد كرمانشاهانى معروف به كفرى رئيس مريضخانه بود ميرزا حسين خان صدر اعظم به او بىلطف بود ، در مراجعت از فرنگ سر زده به منزل ما آمد ، پدرم توسط كرد و رياست مريضخانهء دولتى را به دو داد ، مردى خودپسند بود و در صحبت فن‌وفن ميكرد روزى با مشتى افاده نزد پدرم آمد ، سنگ مثانهء درشتى در مشت با بسى فن و فن و افادهء بسيار گفت ؛ كه اين سنگ را امروز درآورده‌ام و پنج سير وزن دارد . مورد تحسين شد ، ميرزا اسماعيل خان كه در شهر بمجلس‌آرائى معروف است و پدرم اسم اين قبيل را مگس نقاله گذارده است حاضر بود گفت ، جناب دكتر مريض در چه حال است ؟ گفت ؛ البته مريض مرد ، ميخواهيد سنگ پنج سير از مثانه دربياورند و مريض جان درببرد . ميرزا اسمعيل خان باد در صداش انداخته گفت اگر اينطور است من كبد و قلب درمىآورم ، خنده درگرفت و دكتر قدرى كوچك شد . اين اوقات جراحهاى خوب داريم و عمل‌هاى سنگين را نيكو از عهده برمىآيند ، من‌جمله چشم نوهء من دختر نصر اللّه ناكام قدرى پيچ داشت ، دكتر شمس پسر شاهزاده لسان از شاگردان را تولد كه در فرنگ كحالى آموخته بود چشم را عمل كرد و بهبودى كلى حاصل شد . چيزى نگذشت بنده و اخوى وارد خلوت شديم ، عريضه بتوسط مجد الدوله عرض كرده بودند . در آن‌وقت چشم من ماده كرده بود و ورم طورى بود كه حفرهء چشم صاف شده بود و چشم باز نميشد ، درد بسيار ميكرد . اطبا براى شور جمع شده بودند و به انگليسى صحبت ميكردند ، شكسته بسته بگوشم خورد كه ناگزير باشد نيشتر زد ولى ممكن است مجرى فيسطول شود ، شب خوابم نميبرد و بيشتر انديشهء فيسطول مزاحم بود كه صورت چه ريختى پيدا خواهد كرد . چه شنيده بودم كه والده و همشيره ميگريستند ، در آن حال بىتابى متوسل به حضرت سيد الشهداء شدم ، بمناسبت آنكه فراشى تكيه در اوقات عزادارى با من بود . روز ديگر آمدند نيشتر زدند ، فتيله گذاردند ،