زنده بوديم ديديم معرفت خانمها بوضعيت خودشان چه ثمر بخشيد اوضاع را بعضى نويسندگان عفيف نوشتهاند كه در ميان مردم بوده ديدهاند . من كه در كنارى هستم و از هزار يك موضوع را ميشنوم به حال اين زندگى و عواقب آن تأسف ميخورم ،
لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً .
قبيحترين زندگى پاريس ، مركز فواحش ، امروز مصدر زندگى تهران شده است البته بشهرهاى ديگر به نسبت اسباب بىسرايت نمانده هجوم مردم ولايات بتهران و تنگ شدن عرصه بر اهالى روى همين ولنگاريها است .
آنچه بآزمايش رسيده است زنهائيكه از خانهدارى بازمانده باشند ، در اجتماع پرستارى را شايستهتر از مردند ، همچنان در خدمات خيريه ندرتا بودهاند زنانى كه از مرد كم نياوردهاند ( صفحهء 30 و 129 ) آنچه در تعديل صادر و وارد رشته بوديم به حملهء كفش و كلاه چله شد پولمان را ميخواستيم طلا كنيم هبا شد . بالجمله نطقها كردند و قصايد سرودند و ريشهء عصمت و عفت را درويدند يكى گفت :
گهر تا حجاب صدف را گشود * جهان را ز رخ گوهر آگين نمود
صدفهاى بىحجاب را در روزنامهها ديديم غالب خزف بودند .
حيدرى وكيل مجلس گفت : « ز مردان جهان بالائى اى زن » و حال آنكه عادتا زنند و بگيس گرفتند .
هم شعر سعدى را مثل آوردند :
چو در بسته باشد چه داند كسى * كه گوهرفروش است يا پيلهور
آرزوها برآمد و پوشيدنيها از پرده درآمد « 1 »
و هم سعدى راست :
هركجا چشمهاى بود شيرين * مردم و مرغ و مور گرد آيند
و مراست :
هان ز اغيار بپوشان رخ زيبا زنهار * نرسد ميوه در آن باغ كه ديوارش نيست
براى اينكه مجبور نشوم خلاف وجدان تصديقى بكنم من به آن مجلس نرفتم ميدانستم لجام كه برداشته شد سرانجام چه خواهد بودن .
در فضايل تمدن بولوارى مرا قصيدهاى است چند بيت ياد مىشود :
مردم عفت شعار در سنواتى هزار * كرده بدند استوار عفت پير و جوان
پردهء عصمت نگر خورده ز هر سوى چاك * چاك نه زان سان بود كش همه بخيه توان
اين روش زندگى لازمهاش اين بود * هرجا زايشگهى هرجا كودكستان
آتش شهوت ربود آب ز چشم گروه * باد هوس كرد گرد بست همى چشممان
از همه علم و هنر تحفهء ما رقص شد * رقصى و شرب و قمار هست كنون رايگان
مالش با ميكروفن از نك پا تا ذقن * سحق بدن بر بدن سينه و ناف و ميان
چادر اگر خود نبود لازمهء زندگى * لازمه همچون نبود كشف تو تا بيخ ران
تا كه بوضعيت خويش شد آگاه زن * رامسر و سينما شد مقر خانمان
مدرسهاى كان فزود مدرسهء رقص بود * مشغلهء خانگى شرب و قمار كلان
گويم من آنچه آن گفت ببايد همى * گرچه بگوئى مگر مرتجع است اين فلان
گرچه تجدد بود اينكه بديديم ما * من ز تجدد برى باشم و لعنت بر آن
شبى در ميهمانى آتاتورك كلاه سفير مصر را شوخى جدى برداشت ، سفير مجلس را ترك گفته واقعه را بقاهره اعلام كرد ، دستور آمد آنكارا را ترك كند ، كمال از بيكمالى خود عذر خواست
هامش
( 1 ) - در هفتاد سال پيش در مرند موقع مراجعت از فرنگ همين محظور را از تلگرافچى محل شنيدم ، كه زنى را تعقيب مىكنى دده سياه درمىآيد ( صفحهء 30 )