تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
من بيرون رفت ، حال دماغى آرامش يافت . هتل اوريان را مكرر ديده بودم ، اول هتل تفليس بود از هرجهت آراسته و تميز و مرتب ، حال درنهايت بىنظمى است ، كثيف ، مبلها شكسته ، روميزيها پاره ، بعضى متعلق به هتل‌هاى ديگر ، روى ميز اطاق من روميزى هتل لندن ، چراغ نامنظم ، مجارى آب مسدود ، مستراح را آب برداشته بود و هفته‌اى گذشت كسى به مرمت نپرداخت . وزير خارجه باصطلاح هفته‌اى يك شب به سركشى ميآمد ، مقدارى مشروب مىخورد قمارى ميكرد و ميرفت گفتند به پول ما ماهى سه تومان مقررى دارد و شبى پنج تومان قمار ميكرد . تومان به پول روسيه صد هزار روبل كاغذ است . از طرف شوروى مأمورى در گرجستان است از ممتاز الدوله خواهش كرده بود او را ملاقات كنم رفتم ، آلمانى حرف ميزد اما حرفى كه حرف باشد از او نشنيدم . محتاج عينك بودم با فريد السلطنه از اجزاى قنسولگرى خودمان به منزل دكترى رفتيم نمره معين كرد ، از ويزيت ( حق العلاج ) دكتر پرسيدم امتناع نمود ، تعجب كردم گفت تصور كرده‌ايد كه ما از محبتهاى شما در تبريز نسبت به اهالى قفقاز بىخبر بوده‌ايم قدر ندانسته‌ايم كه حالا براى مختصر خدمتى اجرت بخواهيم ؟ چون جوابى نداشتم آدرس او را خواستم . وسط ممتاز الدوله دست راست مخبر السلطنه ، ترجمان - السلطان جلاير ، دست چپ ساعد السلطنه ، اعتصام السلطنهء قديمى . صف دوم از راست به چپ حاجى مهدى مقدم ، ممتاز همايون مقدم ، سردار فاتح ، منتظم الحكماء چند روز بعد از ورود من دكان زرگرىئى در تفليس باز شد ، نقره و طلا و جواهر ميفروختند ، خيلى تعجب كرديم چه داشتن آن اشياء ممنوع بود ، معلوم شد دامى است هركس هرچه ميخرد بايد آدرس خودش را در دفترى بنويسد شب ميروند استرداد ميكنند ، آن مغازه چند روز بيشتر باز نبود . صاحب‌خانه‌اى مرد كه خانهء پنج طبقه داشت و فقط يك اطاق به او داده بودند در بقيه رنجبر سكنى كرده بود ، نعش او دو روز در كوچه ماند . گفتند مردم را در زيرزمين حبس ميكنند آب در زير زمين ميبندند و بسيار نسقهاى عجيب و غريب كه از وحشت آنرو افتاده است . عشق به كتاب مرا مكرر به - كتابفروشى سر راه برد و دو صندوق كتاب دور من جمع شد ، در تهران پشيمان شدم قدرى دير بود . امنيت ولايت و آزادى بقدرى بود كه در هر واگن دو سالدات كشيك ميكشيدند ، من غالب درب اطاق خودم را مىبستم ميرزا ابراهيم خان از اجزاى قنسولگرى با من ميآمد ، در حقيقت زبان قافله بود ، به او گفته بودند فلانى چرا در اطاقش را ميبندد و هوا گرم است و گرم هم بود ، اگرچه اول بهار است از چه احتياط مىكند ما اينجا هستيم . تو دلم گفتم از خودتان معلوم شد آن سالدات‌ها گرسنه‌اند ، شام و ناهارى به آنها نرسيده است ، نان و پنير خوب همراه داشتيم گفتم به آنها دادند و چاى از براى آنها خواستند شش دانگ رفيق شديم ديدند كه من از تاوارش‌ها تاوارش‌ترم .
خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 337 | مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )