قياميها در شهر ، اسماعيل آقا در سرحد ، ترك ، بلشويك ، كرد ، اطراف را گرفته هرروز نغمهء تازه داشتيم عقل و پول و قوه هم جاش خالى است . يكى براى رياست يكى براى دزدى يكى بانگشت ترك يكى به خيال كردستان مستقل هرروز غوغائى توليد مىشود . امير ارشد حاجى علىلو هوس رياست نظام در ديگ آرزو ميپزد ، قياميها خار زير دمش مىگذارند ، هرروز بطرزى جستوخيز مىكند آرام را از شهر برداشته است هرچه برادرش سردار عشاير آرام است او آشفته است ، در تهران هم آدم دارد . برادر امير حشمت در كليبر كانون فسادى شده است .
پسر اقبال السلطنه عروسى كرده است براى او قمه فرستادم ، اسمعيل آقا شمشير ميخواهد كه به روى خودمان بكشد ، بقدرى خيالات مشوش و امور درهموبرهم است كه تشريح نمىتوانم .
تركها در سرحد اردوئى دارند و با ارمنستان در جنگند ، بلشويك در نخجوان موى دماغ است ، هنگامهجو در شهر بسيار .
قبل از ورود من قريب هزار و پانصد نفر از اطراف نخجوان بخوى آمدهاند بعضى از آنها در صحرا با علف زندگى ميكنند و از طرف حكومت قيامى توجهى در حال آنها نشده بود ، نميشد نشست و نگاه كرد ، كلب على خان نخجوانى را كه صاحب منصب لايقى و از خودشان است به آن حدود فرستادم ، نصف جمعيت گاو و گوسفندى داشتند آنها را در اطراف مرند سكنى دادند با نفرى روزى هفت سير گندم و جو ، آنها كه هيچ نداشتند به تبريزشان آوردند ، پرستارى كردند ، بديدن آنها رفتم چندنفرى چهرهشان سبز شده بود تلف شدند قريب هفتصد نفر بودند براى ايشان ميبايست فكرى كرد . زمستان در پيش است و در شهر اسباب پذيرائى آنها مهيا نيست ، قرار شد به بلوك خانمرود بروند به آنها گاو براى شير داده شود و مقدارى گندم و جو ، الحق مردم بلوك از ارباب و رعيت همت كردند و كمك عمده بحكومت .
چند نفر آزاديخواه بين آنها بودند به جل و پوست جماعت افتادند و تحريك ميكنند كه ما از شهر نميرويم ، نصيحت سود ندارد ، آن چند نفر را گرفتند و تهديد كردند آرام شدند و به محل - هائى كه معين شده بود رفتند و زمستان را برگذار كردند و بهار به وطن خودشان انتقال يافتند .
در بهار تركها اردوباد را گرفتند ، هزار و دويست نفر ارمنى بقراجهداغ ريختند اسلحهشان را امير ارشد كه سر راه است و قوتى دارد گرفت ، سروكيسه هم كرد ، به تبريز آمدند شكم گرسنه - شان را اهل تبريز بايد پر كنند .
من نمىدانم اين اشكالات گوناگون را قيام با مخالفت با تهران و نارضامندى اهالى با وجود عدل الدولهها در ولايات بچه وسيله رفع ميكرد ، من هم وسيلهء زياد نداشتم مگر رايگانى اهالى .
رقاصهائى هم داريم كه رنگ بلشويكى بطبعشان پسند آمده است بىميل نيستند گوشهاش را بگيرند ، در تركيببندى ساختهام .
ساز مساواتيان نغمهء بس دلكش است * زمزمهء اشتراك نيز نوائى خوش است
زيروبم اين سروش گرچه خوش آيد به گوش * طرز غمانگيز آن پردهء عاشقكش است
عقدهگشا كى شود هيچ ترا اين نفير * مايهء آن بس حزين در نى آن آتش است
سازش ناكوك بين زخمه تنافر فزا * گوش ربابت رفيق مستحق مالش است
طبع بشر را يكى شير قوىپنجه دان * زنگله بر گردنش بستن بس موحش است
طبع نه افعى است كو بشود رام تو * يا بعزايم نهد مهر به خط دام تو
ببر و پلنگ است و گرگ طبع بشر در مرام * قومى چون گاو و خر قوم دگر چون هوام
صورت انسان اگر مشتبهت ساخته * از سر ببر و گرگ باز بگير آن لگام
گول سخن را مخور هرچه ترا آن حريف * نطق كند آتشين از پى معنى خام
دام ز الفاظ خوش مينهدت هوش دار * قصد ورا درنگر تا به نيفتى بدام
گر ز ميان هزار يكتن پيدا كنى * كو بصفت آدمى است دان كه رسيدى بكام