تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
در دولت بىنشان باشد . بصير السلطنه كه از تهران آمد گفت شاه نشان اقدس مرحمت كرده بودند مشير الدوله قدس پيشنهاد كرد گفتم من كه نخواستم قدس و اقدس تفاوتى ندارد . جد من ناظم دار الفنون بود ، عمو و پدرم وزير علوم ، خودم هم چند نوبت وزير علوم بودم خدمتى كه من بمعارف كردم كمتر كسى كرده است ، نشان طلاى علمى نسبتا شأنى دارد و سياسى نيست هرگز نه من خواستم نه دولت به خيال افتاد كه زحمات مرا باظهار خشنودى ترميمى كند . مردم شهر از تاجر و اشراف اصرارى دارند كه چند نفر از سران قيام در شهر نباشند ، من ضرورتى نميديدم ، در اثر اصرار و ابرام گفتم به اختيار خودشان روزى چند به طرفى بروند ، بادامچى ، اميرخيزى و فيوضات چندى به قراجه‌داغ رفتند . ظاهرا باشتباه خودشان مقر بودند و آن خاتمه را طبيعى ميدانستند ليكن نفس سركش در دلشان وسوسه داشت و توليد زحمت بسيار كردند . دكتر بهرامى شرحى به من نوشته بود كه اگر از كيفيات مستحضر باشد كنفرانسى بدهد نوشتم اظهارات روزنامهء وطن از روى مدارك و عقيده نيست كه به منطق متقاعد شود ، « بر سيه‌دل چه سود خواندن وعظ . » ياوه‌گوئى امروز قيمتى دارد ، ميگيرند ميگويند يا ميگويند كه بگيرند من در هيچ‌موقع اشخاص را بر مملكت ترجيح نداده‌ام . آيا هيچ دولتى خصوص دولت صالحه كه طرف قبول عامه باشد ميتواند يك‌گوشهء مملكت را بىپرستار بگذارد ، سياست داخله اجازه بدهد سياست خارجه اجازه نمىدهد . مطلق دعوى آزادى شتر گاو پلنگ وطن‌پرستى نيست ، حفظ استقلال و تماميت مملكت است
« هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست . »
سردار ملى حقوق ثابت داشت بر خلاف محمد خيابانى وقتى حرف حساب بگوشش فرو نرفت دولت جز آنچه كرد چه ميكرد ؟ من اسم مملكت را برگردانيدن ، قشون ملى ساختن ، حكومت نخواستن ، جلو تلگراف و پست را گرفتن و عراقى را از كارها دور نمودن درموقع آرامش مملكت ياغيگرى ميدانم . نصيحت ، راهنمائى و اظهار همكارى بقدرى كه ممكن بود كردم . در هر موقع گفتند مرامى داريم آسمانى و نگفتنى ، جز تجزيهء مملكت چه ميتوانست باشد . آن هم با بيزارى اهالى . وظيفهء وطن‌خواهى و حفظ استقلال مملكت به من اجازه نميداد كه آذربايجان را تسليم افكار بىبنيان چند نفر خودخواه بكنم و حامل پيغامات آنها بمركز بشوم براى اينكه در شهر زدوخورد نشود و اشكالات سياسى پيش نيايد بقزاقخانه رفتم و با بسى احتياط شبانه فرستادم عالىقاپو را متصرف شدند بقسمى كه آب از آب نجنبيد . شرحى بخيابانى نوشتم كه باز حاضرم با شما كار بكنم متأسفانه از خانه بيرون رفته بود . خانهء او را چاپيده بودند . نوشته بودم پنهان نشود ، پنهان شد ، درنتيجه آن سوء قضا اتفاق افتاد و بنا بر نوشتهء خودش از صد نود و نه احتمال است كه انتحار كرده باشد خداوندش رحمت كناد . در 29 ربيع الثانى 1339 مستشار الدوله مىنويسد اينكه پس از اصرار زياد وزارت داخله را قبول كردم مىدانستم كه اگر در اين اواخر كارى از روى بىغرضى و جد و جهد نشود حالت منتظرهء ديگران كه در تقسيم دنيا عجله دارند انجام خواهد شد و تصور مىكردم كه اين حس لااقل در افكار خواص اثرى بخشيده و قواى مستحسن آنان اقلا با اين كابينه همراهى خواهد كرد . بعد از آنكه بدبختانه اين‌بار وزر و و بال را بدوش گرفتم ديدم تصور باطل كرده‌ام و عدهء آنان كه درد وطن را بر اغراض و امراض ترجيح ميدهند خيلى محدود است افسوس كه همان محدود هم دست بهم ندادند و الا كارها بهتر مىشد . در اين سفر كه نوزده ماه طول كشيد روزى نبود كه بحادثه گرفتار نباشيم . خاتمه